صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

طراح قالب

 

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::امام و رهبری
::مذهبی
::حوزه و مرجعیت
::سیاست خارجی
::پلاکفا
::اسرائیل غاصب
::سیاست داخلی
::تشیع وجهان اسلام
::مناسبتها
::فتنه سبزاموی
::ایثار و شهادت
::اجتماعی
::حجاب
::جنگ نرم
::فلسطین و مقاومت
::ناتوی فرهنگی
::انرژی هسته ای
::انتخابات
::امامزادگان
::پیامک/اس ام اس
::احکام و فقه
::دست نوشته هایم
::جنبش های وبلاگی
::وهابیت
::دانلود
::قرآن کریم
::اهل بیت علیه السلام
::ادعیه و زیارت
::نرم افزارهای کاربردی
::معارف اسلامی
::گرافیک
::امنیت در فضای مجازی
::خانواده
::خادم ملت


تمام لينکها تماس با ما


نويسندگان :

آمار بازديد :
:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin

موج وبلاگی

دولت بهار

 


 




دست نوشته های سلطان احمدی


پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به ذاکرعاشورایی110 خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، مرا را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنید . هرگونه کپی برداری از مطالب بدون درج منبع و لینک مورد رضایت نمی باشد.


 

خزانه امنیت هم خالی است؟!

پیکر شهید موسی نوری قلعه نو،دادستان زابل پس از عملیات تروریستی

(پیکر شهید موسی نوری قلعه نو،دادستان زابل پس از عملیات تروریستی)

حسین قدیانی امروز پنج شنبه 16/8/92 طی یادداشتی در روزنامه وطن امروز نوشت: نه به عنوان طعنه و نیش و کنایه، واقعا برایم سوال شده که چرا هر موقع اصلاح‌طلبان در قدرتند یا نفوذ مضاعفی در سیاست دارند یا اگر هم در دولت نیستند، حکایت سال 88 فتنه‌گری فزون‌تر دارند یا هر زمان روزنامه‌های زنجیره‌ای بیشتری دارند یا برای عرض‌اندام گفتاری و البته مشوش، مجال جولان بیشتری دارند یا مثل الان که با غفلت بعضی‌ها، کلیددار مصادر مهمی‌اند، ناگهان آمار ترور توسط تروریست‌های حامی آمریکا در کشور، رشد چشمگیری پیدا می‌کند؟! و چرا میان حضور مستقیم یا غیرمستقیم اصلاح‌طلبان در قدرت، با رشد آمار ترور رابطه مستقیم وجود دارد؟! در آخرین نمونه از اقدامات ننگین تروریستی، دیروز صبح دادستان زابل و راننده ایشان مورد هدف گلوله افراد مسلح قرار گرفتند و به درجه رفیع شهادت رسیدند. در 10 روز اخیر برای دومین‌بار است و در 100 روز اخیر برای چندمین‌بار که ملت ما، صبح را با این قبیل پیامک‌های تلخ آغاز می‌کند. این حق ملت سلحشور ما نیست. واقعا قول و قرار در ظرف مدت یکصد روز برای رشد چه بود؟! آیا وعده داده شد که یکصد روزه اخبار ناامنی به گوش می‌رسد یا من باب بهبود اوضاع معیشتی، کارهایی محسوس و قابل لمس انجام می‌شود؟! واقعا میان قلم زنجیره‌ای‌های مدعی طرفداری از دولت و گلوله تروریست‌های ملعون چه رابطه‌ای وجود دارد که این همه هم‌افزا با هم عمل می‌کنند؟! میان فتنه و ترور، میان قلم فتنه‌گران حامی آمریکا با گلوله تروریست‌های حامی آمریکا چه رابطه‌ای وجود دارد؟! و ناظر بر سخنان چندی پیش فلان فرصت‌طلب سیاسی درباره احتمال ترور در کشور، آیا نمی‌توان سرنخ بعضی اقدامات تروریستی را در پاره‌ای اظهارنظرهای غیرامنیتی و مشکوک رصد کرد؟! و آیا سخنان بودار، درجه آخر به تحرک بیشتر مجموعه‌های تروریستی ختم نمی‌شود؟! از آنجا که هزینه نقشه‌کشی‌های البته مسبوق به سابقه اصلاح‌طلبان در ناامن کردن اوضاع کشور عمدتا توسط مظلوم‌ترین مرزبانان ما و بی‌ادعاترین دست‌اندرکاران امنیت در مرزهای شرقی و غربی کشور پرداخت می‌شود، و از آنجا که آبروی هر بلدی به امنیت آن است و «بهترین بلاد، امن‌ترین آنهاست» جا دارد به همه این سوالات، پاسخ‌های محکمی در مقام عمل داده شود. اگر نیم‌نگاهی به اوضاع و احوال ناامن کشورهای همسایه بیندازیم و اگر اندک تاملی در اخبار هر روزه عراق و افغانستان و پاکستان داشته باشیم، قطعا خواهیم پذیرفت که به لطف نیروهای خدوم نظامی و انتظامی و صدالبته به یمن خون سرخ شهیدان، ایران عزیز ما امن‌ترین و ایمن‌ترین کشور دنیاست، لااقل با احتساب شرایط همسایگانش. در گرداگرد دهانه این آتشفشان سراسر گدازه، حقا که نعمت امنیت در ایران عزیز ما ستودنی است. خب! جا دارد بررسی کنیم که متاثر از کدام شل آمدن‌ها، کدام سخنان سست، کدام وا دادن‌ها، کدام مواضع چندپهلو و کدام امتیاز نابجا به فتنه‌گران در جابه‌جایی‌ها، گروهک‌های تروریستی احساس می‌کنند شرایط برای کارهای جنایت‌بارشان فراهم شده؟! و جا دارد دقت کنیم که رفتار و گفتار بعضی‌ها به وجود‌آورنده کدام خلا است که مجموعه‌های تروریستی در پر کردن آن، با آسودگی احساس تکلیف می‌کنند؟! و باز جا دارد بررسی کنیم متاثر از کدام عمل فرصت‌ساز، گروهک‌های تروریستی حامی آمریکا وسوسه می‌شوند نقشه‌های خود را عملیاتی کنند؟! آیا جز این است که سپردن کلید بعضی مناصب حساس، به فتنه‌گران حامی دشمن، خواسته یا ناخواسته سبب افزایش شعاع حرکت گروه‌های ترور حامی دشمن می‌شود؟! و این ظن را در ایشان باعث می‌شود «فضا برای کار ما فراهم شده»؟! آقایان سیاسی! اگر 100 روزه، برخلاف وعده داده شده، خبر خوشی برای معیشت مردم ندارید، لااقل دمی درنگ کنید که بعضی عزل و نصب‌های شما و پاره‌ای رفتار و گفتارتان– بی‌آنکه خود بدانید و بخواهید- نزد مجموعه‌های تروریست حمل بر کدام چراغ سبز می‌شود؟! جناب رئیس دولت! به جای آنکه دستیار ویژه امور اقوام و اقلیت‌های دینی منصوب کنید که با توجه به سابقه‌اش(!) معلوم نیست دقیقا دارد چه کار می‌کند(!) آیا بهتر نیست به فکر امنیت حداکثری آحاد این ملت یکپارچه باشید؟! کشور یک کشور است و ملت یک ملت و امنیت یک امنیت و جمهور یک جمهور و رئیس‌جمهور یک رئیس‌جمهور! ما در این کشور، اکثریت و اقلیت و این قوم و آن قوم و این دین و آن دین نداریم. فهم این چیزهای بدیهی که دیگر به مذاکره با آمریکا نیاز ندارد! آقای روحانی! در خزانه امنیت این ملک، خون مقدس 300 هزار شهید می‌درخشد. باور کنید حق این مردم بیش از آن است که صبح را به جای اخبار خوش اقتصادی با خبر ترور آغاز کنند!



:: موضوعات مرتبط: سیاست داخلی، ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, خزانه, ترور

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/08/16

 

 

از ساوان تا سراوان پاسخی برای دلدادگان رابطه با آمریکا

این روز ها که همه جا صحبت از رابطه با آمریکای جنایتکار و برپایی خیمه دسیسه انگلیس خبیث است، انصار استکبار نیز دست در دست استکبار داده و دستان پلید خود را به خون جوانان پاک و انقلابی ایران سرفراز آلوده‌تر از دیروز می‌کنند‌.

هنوز چند روزی از شهادت پاسداران غیور کردستان در منطقه ساوان نمی‌گذرد و شهادت این شاهدان راستین مرزهای شرف و غیرت در هیاهوی رابطه با آمریکا و در جنجالی که توهین به ساحت امام خمینی(ره) از سوی عده ای از نزدیکان به امام راه انداخت گم شد . . .

خبر این گونه بود: پنج نفر از پاسداران سپاه بانه ظهر روز پنجشنبه ۱۸ مهر ماه سال جاری در درگیری با چته‌های ضدانقلاب در منطقه ساوان این شهرستان به شهادت رسیدند.

و امروز نیز خبری دیگر اما این بار از سراوان و آن شهادت مرزبانان عزیز ناجا که با سرخی خونشان امنیت و آرامش را به ما هدیه دادند.

اما همه دلدادگان رابطه با استعمار و استکبار بدانند‌:

هنوز عرصه این جاده  مرد می‌طلبد             و خاک دشت جنون اهل درد می طلبد

به صبح روشن فردا طلیعه از خون است        به اهل خاک بگو جنس شیعه از خون است



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهادت, مرزبانان, آمریکا

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/08/04

 

 

توهین به امام راحل و خانواده شهدا را محکوم می نماییم

پس از خاطره‌گویی‌های هاشمی‌رفسنجانی از امام‌خمینی (ره) که تناقض نسبتاً شدیدی با افکار و بیانات ایشان داشت‌، نعیمه اشراقی نیز با همین روند، این بار از لطیفه‌هایی سخیف گفت که در آن چیزی جز توهین به امام(ره) و خانواده شهدا نیست‌.

اما لطیفه‌ای که نعیمه اشراقی از آن در صفحه فیس‌بوک یاد می‌کند، توهین مستقیم به  امام راحل، خانواده و همسران شهدا و البته پاسداران انقلاب اسلامی بود‌.

و سکوت موسسه امام ره جای بسی سوال و تعجب است! امام راحل متعلق به یک خانواده نیست امام متعلق به تک تک ملت ایران است او بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی است وی که شخصیت خصوصی و خانوادگی نیست، بهتر بود موسسه امام ره توسط ملت اداره می شد تا شاهد چنین بی احترامی ها و سکوت های نبودیم.

ذاکرولایت۱۱۰

 

انعکاس این مطلب ذاکر ولایت ۱۱۰ در:

کانون وبلاگ نویسان استان قم

پایگاه خبری تحلیلی قم فردا

 



:: موضوعات مرتبط: امام و رهبری، ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, امام خمینی, توهین, خانواده شهدا

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/07/26

 

 

سلام خونین شهر

سلام می‌دهیم به خرمشهر، هرچند سال‌ها از حماسه فتح آن گذشته باشد. سلام می‌دهیم به حماسه‌آفرینان سوم خرداد، هرچند به خیل شهیدان پیوسته یا اکنون پس از سال‌ها، چهره در نقاب خاک کشیده باشند.

 سلام می دهیم به آخرین سنگر مقاومت رزمندگان و اولین محل تجمع آنان پس از آزادسازی آن، یعنی مسجد جامع این شهر، بر مأذنه های زخمی اش، بر دیوارهای مقاومش، بر آنان که اولین نماز را در آن برپا داشتند و سجده شکر به جای آوردند. سلام می دهیم به اولین فرمانده سپاه این شهر، شهید محمد جهان آرا، که خرمشهر با نام او عجین شده است.

به جانباز شهید حاج علی گروسی که اولین گلبانگ اذان او پس از فتح این شهر از مأذنه های مسجد جامع طنین انداز شد، به قامت آیت الله جمی که اولین نماز را به جماعت اقامه کرد.

سال های سال است که از آزادی خرمشهر می گذرد؛ اما گویا همین دیروز بود که گوینده اخبار نیمروزی رادیو در خبر ساعت 14 این خبر را اعلام کرد:

«شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز... توجه فرمایید... خرمشهر، شهر خون آزاد شد.»

و هیچ یک از شنوندگان صبر نکردند تا بقیه خبر را بشنوند و همه بیرون ریختند و به خیابان آمدند، همه شادمانی کردند، شربت و شیرینی پخش کردند، یک صدای خسته هم سرودی را می خواند که قرار بود در حافظه تاریخ ماندگار شود:

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته/ خون یارانت پرثمر گشته/ آه و واویلا... کو جهان آرا...

و حالا سوم خرداد یادآور حماسه ای می شود ماندگار که تاریخ هیچ گاه رشادت و ایستادگی فرزندان این مرز و بوم را در آزادسازی خرمشهر از یاد نخواهد برد؛ حماسه ای که دستاورد عملیات بزرگ بیت المقدس بود و خرمشهر عزیز را از چنگال متجاوزان بعثی آزاد کرد و به زندگی مردم این شهر امیدی دوباره داد.

امیرمحسن سلطان احمدی



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, خرمشهر, جهان آرا, خونین شهر

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/03/02

 

 

به کدامین گناه این چنین غرق در خون؟؟؟؟؟؟

عکسی که مشاهده می کنید، دقایقی پس از آن گرفته شده است که اتومبیلی، پیکر در خون شناوری را، حدود ساعت 22 و 45 دقیقه، به بیمارستان «طرفه»(مصطفی خمینی فعلی) رساند. پزشکان در همان لحظات نخست تلاش کردند با شوک الکتریکی، قلب او را به حرکت وادارند اما خیلی زود دریافتند که این مرد شصت ساله، دیگر چشم به جهان نخواهد گشود.

این عکس، سیمای با خون شسته ی مردی را در تاریخ ثبت کرده است که، بیش از صد جلد کتاب از او، راه گشای هزاران مسلمانِ جویای حق و حقیقت بوده و هست. مردی که پرآوازه ترین مرجع شیعه در سده ی گذشته، او را «حاصل عمر من» دانست.

به کدامین گناه، مردی که عمرش را جز به تعلیم دینِ محمد(صلوات الله علیه) صرف نکرد، این چنین به خام و خون کشانده اند؟ ثمره ی پیوند انحراف و غرور، همواره مصیبت بار بوده است و اولین قربانیان این پیوند، علمای بیداردل بوده اند.

این عکس، آخرین تصویر استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری، قبل از انتقالش به سردخانه ی بیمارستان «طرفه»(مصطفی خمینی فعلی) است.





:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, آخرین عکس, شهید, شهادت, استادمطهری

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/02/12

 

 

خاطره خواندنی مادر شهید مغنیه از سردار شاطری
خبرگزاری فارس: خاطره خواندنی مادر شهید مغنیه از سردار شاطری

بهار را لبنان باشی و بخواهی بوی بهار را استشمام کنی، باید به خانه‌های باصفای شهدا سری بزنی و عطر بهشت را در لبخند مادران شهدا استشمام کنی.

یکی از این خانه‌های بهاری، خانه باصفای ساده‌ای است که مانند بهشتی بر روی زمین جای گرفته. خانه «حاج عماد»، سردار بزرگ مقاومت، خانه ساده روستایی است که به صفای مادر بزرگوار سه شهید مزین است. مادر «جهاد، فواد و عماد» مادر مردانی است که به قول خودش پسرانش را برای شهادت تربیت کرده بود.

مادر سه شهید، آنها را در این خانه بزرگ کرده و از هر سوی این خانه خاطره‌ای شیرین دارد.

عماد 13 ساله بوده که شاگرد بنای این‌ خانه روستایی می‌شود و خانه‌ای چنین با صفا به دستان این اسطوره مقاومت ساخته می‌شود.

مادر عماد به وسعت زیبایی باغچه خانه‌اش خاطره بسیار دارد ولی خاطره‌ای شنیدنی از شهید بازسازی لبنان مهندس حسن شاطری از زبان او شنیدنی است؛

می‌گوید بعد از جنگ سی وسه روز شنیده بودم که مهندسی از ایران برای مدیریت و در دست گرفتن کار بازسازی به لبنان آمده اما او را نمی‌شناختم. تخریب جنگ زیاد بود و نگرانی ما هم در آن شرایط بسیار. خرابی‌ها باید زودتر آباد می‌شد و مردم باید زودتر سر و سامان می‌گرفتند. یک سال قبل از شهادت عماد بود، روزی نگرانیم را به او گفتم که در این شرایط مهندسی که از ایران آمده چگونه می‌تواند این همه کار را انجام دهد؟ حاج عماد لبخندی زد و گفت: «خیالتون راحت باشه کسی آمده که بهترین فرد برای این کار است.»

بعد یکسال و در زمان شهادت عماد روند بازسازی به قدری خوب پیش رفته بود که دیگر همه جا مهندس ایرانی را می‌شناختند؛ کسی که بی‌ وقفه کار کرده بود و خرابی‌ها زودتر از حد تصور همه آباد شده بود.

مهندس حسام بعد شهادت حاج عماد برای عرض تسلیت همراه مسئولین ایرانی به خانه ما که آمد اولین ‌بار بود که او را می‌دیدم. خانه شلوغ بود و همه به احترام او برخواستیم. در این مدت آنقدر تعریف او را شنیده بودیم که دوست داشتم او را از نزدیک ببینم. مهندس تا مرا دید، نزد من آمد وگفت : مادر، از شما تقاضایی دارم. صمیمیت کلامش بر جانم نشست وقتی مرا «مادر» خطاب کرد. گفتم : بفرمایید. گفت: «اگر میشه از این جایی که ایستادید چند قدم آن‌طرف‌تر بروید.» با تعجب گفتم: «حتما» و یک قدم عقب رفتم . ایشان با حضور آن همه مسئولین وجمع رسمی، بر زمین نشست و بر جای قدم‌هایم بوسه زد.

همه جمع منقلب شدند و من شرمنده تواضع ایشان. چون باید مقام ایشان را در لبنان بدانی و احترامی که همه ما برای ایشان قائل بودیم و بدانی که کار ایشان چقدر تواضع و صمیمیت به همراه داشت. ایشان برخاست و گفت: «شنیده‌ام بهشت زیر پای شماست.»




:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهید, حسن شاطری, عمادمغنیه

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/02/12

 

 

مادرشهید روزت مبارک

http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_20240_894.jpg

امروز روز مادر است، کسی که خداوند هم بهشت را زیر پای او پیش‌کش کرده است همان فرشته‌ای که بی‌آنکه توقعی داشته باشد و فقط از روی مهر مادری‌اش چه شب‌هایی را تا صبح در کنار گهواره بچگی‌مان به صبح پیوند نزد و چه روزهایی که به خود رنج داد تا ما آسوده باشیم.

اما روز مادر بهانه‌ای است مناسب برای اینکه ولو برای یک بار در سال به آن همه مهر و محبت مادرانمان بیاندیشیم و بوسه‌ای از تمام وجود بر دستان پرمهرش بزنیم و به احترام این فرشته الهی سر تعظیم فرود آوریم.

اما امروز مادرانی هستند که فرزندان‌شان به دیدنشان نمی‌آیند و در این روز خود باید به دیدار فرزندان دلبندشان بروند و برایشان گل ببرند.

مادرانی که نه فقط امروز که سال‌هاست تصویر فرزندان خود را در قاب تصویر گلزار شهدا جست‌وجو می‌کنند.

همان‌ شیر زنانی که فرزندانی چنین دلیر را تقدیم این مرز و بوم کردند و از فرزندان‌ خود گذشتند تا ما امروز این‌گونه آسوده خاطر در کنار خانواده و پدر و مادر خود باشیم و این روز با آن‌ها جشن بگیریم. 

شایسته است تا امروز در کنار مادرانمان یادی داشته باشیم از مادرانی که ایثار را به فرزندانشان آموختند تا از نظام اسلامی دفاع کنند و خون خود را در این راه نثار نمایند جا دارد که به احترام این صبر زینب وار مادران شهید و به احترام خون سرخ فرزندانشان امروز مقام مادر شهید را ارج نهیم و به دیدار مادران شهید محل سکونت خود برویم و این چنین یاد شهدا را با احترام به مادران شهید حفظ نماییم.


امیرمحسن سلطان احمدی



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, روز مادر, مادرشهید

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/02/11

 

 

ام البنین س الگوی صبر و استقامت مادران و هسمران شهید....

كاروان كربلا بعد از اربعين به سمت مدينه حركت كرد. امام سجاد (ع) به محض نزديك شدن به مدينه دستور داد تا بشير خبر آمدن كاروان را به اطلاع مردم مدينه برساند. بشير هم سوار بر اسب شد و در حالي كه پرچم سياه در دست داشت به شهر مدينه رفت و از مردم اين شهر خواست تا در كنار قبر پيامبر (ص) جمع شوند و خبر حادثه كربلا را به اطلاع مردم برساند. مردم مدينه به خصوص آن‌هايي كه از نزديكان آنها در كاروان امام حسين(ع) بودند سراغ عزيزانشان را از بشير مي‌گرفتند. در اين ميان، بشير زن مجلله و رشيده‌اي را ديدند در حالي با خويش زمزمه: "واحسينا واحسينا " مي‌كرد به طرف او مي‌آيد. بشير فهميد كه اين زن ام‌البنين است و در اين فكر بود كه چگونه خبر شهادت چهار فرزندش را به او بدهد. آنچه كه در اين صحنه بسيار مايه عبرت و درس براي همه ماست. اين  نكته مهم  بود ام‌النين به محض ديدن بشير در ابتدا هيچ خبري از پسرانش نگرفت. و اولين كارش اطلاع يافتن از امام حسين(ع)  بود و  به بشير گفت: از حسين چه خبر؟،  بشير هم گفت عون تو در كربلا شهيد شد. سپس ام البنين گفت تمام بچه‌هايم فداي يك تار موي امام حسين، از حسين چه خبر، بشير گفت جعفر تو در كربلا شهيد شد باز دوباره  ام‌البنين گفت از حسين چه خبر؟ بشير گفت: عباس تو هم شهيد شد. ام‌البنين فرمود من از حسين  سئوال مي‌كنم تو از بچه‌هايم  مي‌گويي  از حسين چه خبر، به محض اينكه  بشير خبر شهادت امام حسين(ع)  را داد  ام‌البنين گفت مگر عباس من آنجا نبود كه حسين شهيد شد. بشير هم جريان رشادت‌ها و فداركاري و قطعه و قطعه شدن پيكر حضرت ابولفضل را به ام‌البنين داد. ام‌البنين هم سريع رو به كربلا كرد و گفت: عباس من شيرم حلالت. يعني رضايت و حلال كردن كردن شيرش را در ميزان وفاداري و استقامت و جانفشاني فرزندش در ركاب امامش دانست.امروز به روایتی رو وفات حضرت ام البنین س مادر علمدار دشت کربلاست مادر چهار شهید که وقتی خبر شهادت فرزندانش را شنید اول از حال امام سحین ع سوال کرد تا فرزندانش،آری درآغوش چنین مادری عباس ع علمدار پرورش یافت و به همراه سه برادرش در رکاب امام تا آخرین قطره خون دفاع نمود و نمونه آن در ایران اسلامی نیز وجود دارد که مادران بزرگواری چندین فرزند خود را در راه دفاع از انقلاب اسلامی فدا نمودند تا این انقلاب زنده بماند و به انقلاب حضرت مهدی عج ختم کرد این روز از طرفی روز تکریم از مادران و هسران شهید نیز نام گرفته است جا دارد از  مادران و همسران الگو بردار از ام البنین س یعنی همسران و مادران عزیز شهدای انقلاب اسلامی نسبت به صبر و مقاومتشان تکریم نمود ،امید که شفاعت شهدا نصیب ما نیز گردد.

به قلم:امیرمحسن سلطان احمدی




:: موضوعات مرتبط: مناسبتها، ایثار و شهادت، دست نوشته هایم
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, ام البنین س, تکریم از مادران و همسران شهید

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/02/04

 

 

سالگرد عروج شهید محمد بها الدینی

شهید محمد بها الدینی

امروز دوم اردیبهشت 1392 یادآور تلخترین و غم انگیزترین روز تاریخ عمرم بود، که اولین داغ بر صفحات زندگیم سیاهی نمود و در نوجوانی شاهد عروج عارفانه دوست شهیدم بودم، که بهترین دوران نوجوانیم را با او گذراندم ولی آثار شیمیایی رژیم بعث صدام نگذاشت تا محمد عزیز بیشتر از این در دنیای خاکی مهمانمان باشد و سبکبال  از جوار تربت پاک ثامن الائمه ع به سوی عرش الهی هجرت نمود، و مرا و خانواده اش را داغدار غمی بزرگ نمود که هنوز این غم تازه است،خیلی دوست داشتم امروز و در آستانه سالگرد شهادتش بر سر تربتش حضور یابم اما سالهاست که بعد مسافت این توفیق را از من گرفته است.روحش شاد راهش جاودان باد/.

شادی روحش صلوات

امیرمحسن سلطان احمدی

اردیبهشت۱۳۹۲



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت، دست نوشته هایم
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهیدمحمد بها الدینی, شهید, شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/02/03

 

 

چه کسی پیکر شهید همت را شناسایی کرد؟

شهید محلاتی به من گفت: برو اندیمشک حاج همت را شناسایی ‌کن و بعد برو بیمارستان نجمیه، به رئیس بیمارستان دستور دادیم به هیچ کس خبر شهادت را اعلام نکند.

مشروح این گفتگو را در ادامه مطلب بخوانید:



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهید, شهادت, شهیدهمت, شناسایی

ادامه ی مطلب

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/01/24

 

 

سخنان مرحوم آیت الله آقا مجتبی تهرانی در خصوص شهادت صیادشیرازی


21 فروردین ماه 1378 بود که سرلشکر «علی صیاد شیرازی» فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح توسط منافقین کوردل ترور شد و به درجه رفیع شهادت رسید.

به مناسبت چهاردهمین سال شهادت امیر سپهبد علی صیاد شیرازی، متن منتشر نشده سخنان مرحوم آیت‌الله آقا مجتبی تهرانی درباره این شهید والام مقام منتشر می‌شود.

آنچه که موجب تأسف و تأثر من شد، فقدان یک چهره‌ نورانی است که سال‌ها پیش‌روی من در این جلسه شرکت می‏کرد. او با دقت تمام گوش می‏کرد و مطالب را هم ثبت و ضبط می‌کرد و گاهی هم به من مراجعه می‌کرد و سؤال می‏پرسید. ما ایشان را از دست دادیم و برای همیشه در دنیا از دیدارش محروم شدم. شهید صیاد شیرازی به


دراین خصوص ادامه مطلب را مطالعه نمایید



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: شهید, شهادت, آیت الله آقا مجتبی تهرانی, صیادشیرازی

ادامه ی مطلب

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/01/21

 

 

بررسی ابعاد سبک زندگی شهید علم و فناوری مجید شهریاری
در آغاز سال جدید پای سفره شهدا می نشینیم تا به سیره و سبک زندگی آن ها آشنا شویم در این مجال به بررسی سبک زندگی شهید عرصه علم و فناوری شهیدمجید شهریاری از نظر دینی و مذهبی،علمی،رفتار با خانواده،رفتار با زیردستان،ارادت به حضرت زهراس،رسیدگی به ایتام،برپایی نماز جماعت،بعد  اخلاقی،بعد خانوادگی،بعدولایت مداری و ... در ادامه مطلب می پردازیم:



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: شهید, شهادت, شهیدشهریاری, ذاکرولایت110, شهیدهسته ای

ادامه ی مطلب

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 92/01/07

 

 

شهید سردارحسن شاطری که بود؟
به مناسبت اربعین شهادت شهید حسن شاطری در ادامه مطلب  مروری برمعرفی شخصیت این شهید والا مقام و گمنام می نماییم:

شهید شاطری عشقش کار های نشدنی بود، او کارهای نشدنی را شدنی می کرد و با عشق آن ها را انجام می داد، خصوصا در بخش خانه سازی ،جاده سازی ،پل سازی فعالانه و باعشق و علاقه برای مردم کار می کرد و کاری نداشت که مردم مناطقی که برای انها خدمت می کرد، مسیحی هستند یا شیعه و یا سنی ؛ آنچه برای او مهم تلقی می شد نفس خدمت بود.



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: حسن شاطری, حسام خوشنویسان, شهید, شهادت, سردار

ادامه ی مطلب

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/12/26

 

 

آخرین تصویر از شهید شاطری

http://abna.ir/data.asp?lang=1&id=391165



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهادت, شهید, سردار, حسن شاطری

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/11/27

 

 

دل‏نوشته دختر شهید شاطری
تابوت سه رنگ سردار شهید شاطری در حالی امروز بر روی دستان خیل عظیمی از مردم سمنان بالا رفت که مراسم تشییع و وداع با این سردار رشید اسلام حاشیه‏های جالب توجه و البته اندوهباری داشت.

مردم سمنان بار دیگر به خیابان‏ها آمدند تا با مردی خداحافظی کنند که سال‏ها دوری از وطن را تحمل کرد تا مردم کشور همسایه و مسلمان، لبنان در حداقل اندکی راحتی زندگی کنند.

امروز تابوت مردی در سمنان «لا اله الا الله» را بر خود دید که پرچم سه رنگ روی آن از جاودانه شدن این پاسدار رشید اسلام حکایت می‏کرد.

آنجا که می‏خواندی یگانه شاطری، دختر سردار شهید شاطری در دل‏نوشته‏ای بر روی تابوت پدرش نگاشته بود: «بابا شهادت مبارک»، اشک در چشمانت بی‏واسطه حلقه می‏زند.

آنجا که می‏خوانی دختری برای پدر می‏نویسد: «بابا شهادت مبارک، ما را هم شفاعت کن، افتخار ما بودی و هستی، یگانه همیشه به یاد توست

سردار شاطری یکی از یادگاران هشت سال دفاع مقدس بود که در طول سال‏های جنگ تحمیلی با تمام وجود در حوزه‏های مهندسی جنگ فعالیت داشت.

ایشان همچنین به عنوان یک سرباز ولایت‏مدار و گوش به فرمان امام و رهبر، در سال‏های اخیر نیز به بازسازی مناطق آسیب‏دیده لبنان در جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی مشغول شد که این امر سرمنشأ بسیاری از خیرات و برکات برای مردم مظلوم لبنان بود.

این سردار رشید اسلام در مسیر دمشق به بیروت به منظور انجام کارهای ستاد بازسازی، به دست حامیان و مزدوران رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.

این شهادت مزدی بود که سردار شاطری بعد از عمری مجاهدت و ممارست در راه خدا و احیای ارزش های اسلامی و نیز خدمت به مردم مظلوم و مستضعف لبنان از خداوند تبارک و تعالی گرفت و امیدواریم شفاعت ایشان در روز قیامت نصیب حال ما نیز بشود.

مرگ بر اسرائیل



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهادت, شهید, سردا, حسن شاطری

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/11/27

 

 

سردار حسن شاطری به شهادت رسید

خبرگزاری فارس: تصاویر اختصاصی فارس از سردار شهید حسن شاطری
سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان روز گذشته به دست دژخیمان رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهادت, شهید, سردا, حسن شاطری

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/11/25

 

 

مروری بر وصیت نامه روحانی شهید خشایار مهدی امیر توبی

روحانی شهید خشایار مهدی امیر توبی درسال 1347 در تنکابن پا به عرصه گیتی نهاد، پس از سپری کردن تحصیلات ابتدایی و راهنمایی با علاقه بسیاری به حوزه علمیه رفت و در آن جا مشغول به تحصیل علوم و معارف الهی گشت و از خرمن دانش استادان بزرگی خوشه‌ها چید و کسب فیض نمود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با تلاش گسترده و فعالیتی چشمگیر، نقش بسزایی در راه تبلیغ و انتشار دستورات و فرامین قرآنی و احکام درخشان اسلامی ایفا کرد و به عنوان یاری صدیق و پشتیبانی وارسته، در راه پشبرد اهداف انقلاب و شکوفایی آن از هیچ کوششی فروگذار نکرد.

با شروع جنگ تحمیلی، به عنوان یک نیروی رزمی– تبلیغی با حضوری فعال در جبهه ها حماسه آفرید و در میان رزمندگان به امر مقدس تبلیغ مشغول شد و دل را به بی‌کرانه‌گی دشت های وسیع خون وحماسه سپرد تا پیوستگی خود را با خدا به گوش نسل آینده برساند.

او شیفته شهادت بود و نگاهش وسعت دریا را داشت؛ کلامش دلنشین و زیبا و صورتش آرام بخش جان ها بود، وی تاب ماندن در پشت جبهه را نداشت چرا که لیلای عشق را در جهاد می دید و مجنون وار به سویش می‌شتافت.

در شلمچه آفتاب داغ داغ می‌تابید و در این سوی خاکریزی، گل‌های فرو خفته در خاک و خون را می نگریست، پیکرهایی غرق به خون و چون گل شکفته.

در هرم خورشید حرم را می دید، دلش به جوش آمده بود و حس غریبی از غربت آن صاحب حرم طلایی بر جانش چنگ انداخته بود، گویا می‌خواست تمامی آسمان را با دستانش به پایین بکشاند و چنگ درگریبانش افکند و در کبودی‌اش های های بگرید.

شاید می‌خواست بازوان کبود و پهلو شکسته را با سرانگشتانش و قلم موی مژگان بر آن بوم بلند با سیاه قلم آن نقاشی کند، در 23/3/1367 در سرزمین خونین شلمچه، روح بلندش به آسمان پرواز کرد، باری هیچ سینه‌ای به اندازه سینه آسمان زخمی نیست. شهیدان بهتر از همه می دانند؛ چون آسمانی‌اند.

وصیت نامه

«قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا» (زمر/53) ای بندگان من که نسبت به جان خودتان زیاده‌روی و ولخرجی و بیهوده کاری کرده‌اید از رحمت خدا مأیوس و ناامید نباشید، خداوند همه گناهان را می‌آمرزد.

با درود و سلام به پیشگاه مقدس آقا امام زمان -عجل الله تعالی فرجه- و نایب بر حقش، امام خمینی و با درود و سلام به امید امام و یاوران باوفا و دلسوز او و با درود و سلام به رزمندگان و شهدا و معلولین ومجروحین و با درود و سلام خدمت شما برادران و خواهران، پدران و مادران، جمیعاً سلام علیکم ورحمت‌الله.

بر حسب وظیفه باید چند جمله به عنوان وصیت و یا پیام برای شما امت مسلمان و خانواده گرامی‌ام بنگارم: اول از همه، از کلیه برادران و خواهران و پدر و مادرم تقاضای عفو و بخشش دارم.

از حالا تصمیم بگیرید که توبه کنید

امید است هر یک از برادران و خواهران که خبر شهادت مرا شنیدند، خواهش می‌کنم که برایم دعا نمایند که خداوند مرا شهید محسوب کند و گناهان گذشته‌ام را بیامرزد.

برادران و خواهرانم! رزمندگان اسلام را فراموش نکنید و یک نصیحت به عنون برادر و یا فرزند کوچک دارم؛ از حالا تصمیم بگیرید که توبه کنید، اگر غفلت کنید مثل من می‌شوید و به گرفتاری‌اش نمی‌ارزد؛ پس بیایید توبه کنید؛ اما توبه هم توبه باشد.

خانواده عزیزم، از این که شما را اذیت نمودم خیلی خیلی معذرت می‌خواهم وامیدوارم که مرا ببخشید، پدر و مادرم شماخیلی حق برگردنم دارید و باید عرض کنم گناهم یکی دو تا نیست، آن قدر گناه دارم که حساب ندارد و گناه دیگر این که من نتوانستم حق پدر و مادر را ادا کنم و امیدوارم که مرا ببخشید.

اما چند مطلب به عنوان سفارش دارم، اگر چه لایق پیام دادن نیستم، چون وقت خیلی کم است، چند مطلب را بدون مقدمه شروع می‌نمایم: سفارش می‌کنم که کلیه برادران و خواهران تقوا را پیشه و روش خود قرار دهند، لحظه‌ها به فرمایش مولای مان همچنان ابر می‌گذرد.

در مراسم من هیچ بدحجابی نباید باشد/آرزو داشتم که یک بار هم شده، به کربلا بروم

برادران و خواهران! موازین اسلام را رعایت کنید و تو ای خواهرم، همانطوری که دوستانم سفارش و وصیت نمودند که سیاهی چادرت کوبنده‌تر از سرخی خون من است؛ من هم چنین سفارشی را می‌کنم من خیلی روی حجاب خواهران خیلی حساس هستم؛ در مراسم من هیچ بدحجابی نباید باشد.

خواهران و برادران عزیز و گرامی من! بدانید که من راهم را آگاهانه انتخاب کردم و از این بابت خیلی خوشحال هستم، از خدا می‌خواستم که مرگم را شهادت در راه خودش قرار بدهد و خیلی آرزو داشتم که یک بار هم شده، به کربلا بروم و درد دلم و سفارش دوستان شهیدم را به آقا و مولایم بگویم، آرزوی دیگر من این بود که دشمنان را نابود کنم و بعد بمیرم.

دوستان عزیز برادران و خواهران گرامی، بدانید من آن قدر خوشحال و شاداب هستم گویی جوانی می‌خواهد به حجله دامادی خویش برود، آری؛ من نیز یک داماد خوشحال ولی بدهکارم؛ بدهی‌ام به خدا و مردم(حق الناس) است که امیدوارم خدا و مردم، حقیر را ببخشند.

حاضر بودم که چندین دامادی این دنیا را بدهم و به این دامادی برسم

عزیزانی که در مراسم عزای من هستید، شما در مراسم عروسی من هستید و این دامادی چه صفایی دارد، حاضر بودم که چندین دامادی این دنیا را بدهم و به این دامادی برسم که رسیدم.

نکته دیگر این که برادران، جبهه‌ها را فراموش نکنید و سلاحم را بر دارید و بر خدا توکل کنید که پیروزی از آن شما و ما است و مطلب دیگر این که از استادم پوزش می‌خواهم که نتوانستم حق استادی او را ادا نمایم.

ای پدر و مادر گرامی و عزیز و محترم من، از این که مرا زیاد دوست می‌داشتید متشکرم و من هم شما را دوست می‌داشتم و دوست دارم، دوست داشتید که در کنار هم باشیم، ولی جبهه بیشتر احتیاج دارد.

اگر من نروم و نمی‌رفتم جواب امام حسین -علیه السلام- را نمی‌دادم و لبیک نمی‌گفتم و شما مایل بودید و هستید که به ندای هل من ناصر حسینی ابا عبدالله الحسین -علیه‌السلام- لبیک بگویم و در جریان هستید که آن لحظه اکنون است و آن ندا برای حال است.

شهریه‌ای که گرفته‌ام را به حوزه برگردانید

پدرو مادرم، وسایل من را -هر چه دارم و احتیاج ندارید- با حاج آقا رحمت در میان بگذارید و به کسانی که حاج ‌آقا فرمودند، تحویل دهید تا باقیات الصالحات من باشد. پدر گرامی‌ و عزیزم، چند مدتی که در حوزه درس ‌خواندم و شهریه ‌گرفتم، مبلغ آن را حساب کنید و لطف کنید آن را به حوزه تحویل دهید.

از زحمت‌های شما سپاسگزارم، از من راضی باشید و شما ای برادران و خواهرانم، من در اول وصیتم عرض کردم که دعا کنید که خداوند مرا شهید محسوب کند و بس! از شما می‌خواهم که با رفتن من، در خانواده یک انقلاب اساسی و تکمیل انجام دهید وخودتان را کاملاً اصلاح کنید که هستید و راهم را طوری ادامه بدهید که هم مردم و هم خداوند از شما راضی باشد.

بگذارید که خونم تأثیر بخش باشد؛ اول درخانواده و بعد جامعه و شما برادران، می‌دانم که سلاحم را به دست می‌گیرد و راهم را ادامه می‌دهید پس طوری اعزامتان را تنظیم کنید که مادر زیاد ناراحت نشود.

پدر عزیز من! شما هم ان‌شاءلله یک دورة آموزشی را طی کنید و سلاح مرا بردارید که خیلی صواب دارد، شما خواهرانم! دوست دارم فردای قیامت که یکدیگر را ملاقات کردیم، خوشنود باشم.

خواهرانم! حجاب، حجاب، حجاب اسلامی را فراموش نکنید، اطاعت خدا را فراموش نکنید که خداوند، رحیم و کریم است.

شما ای بستگان من! امیدوارم که راهم را ادامه دهید و به مقصد اعلی برسید و طاعت خدا را هم فراموش نکنید و از همه شما بستگان و خانواده عزیز طلب بخشش دارم و امیدوارم که از مهمانان شب عروسی(شهادتم) خوب پذیرایی کنید.

آن که معتقد به اسلام و رهبر و جبهه و جهاد نیست، مسلم بداند که بدون شک و تردید قاتلم است و از پدر و خانواده عزیزم درخواست می‌کنم درمراسم من که خرج می‌کنید اسراف نکنید و مراسمم را به یاد شهدای گمنام برگزار نمایید و خدای نکرده از شهادت من سوء استفاده نکنید و برخود ببالید که خانواده شهید هستید.

برادرانم! نکند یک زمانی که جبهه احتیاج دارد، بگویید ما که برادر دادیم. عزیزانم بدانید که اگر توفیق شهادت یافتم، با هزار درد و مشقت و گرفتاری بوده، شما کاری نکنید که این یک مقدار مقام را هم از دست بدهم.

می‌دانم شما خیر و خوبی مرا می‌خواهید و دوستم دارید و می‌دانم آن چه دلم می‌خواست و می‌خواهد انجام می‌دهید. در آخر سفارش کنم که گریه برایم نکنید و اگر گریه می‌کنید به یاد امام حسین -علیه السلام- و اصحابش گریه کنید، چون من برای مولایم کم گریه کردم و از شما برادران محله می‌خواهم که مراسم دعا و وضع مسجد و بسیج محل را فعال‌ترکنید و بدانید که عاشق دعای کمیل و توسل هستم.

در آخر از استادان و همدرسی‌هایم می‌خوهم درس را بخوانند و از دیگر عزیزان دعوت می‌نمایم که سنگر درس را خالی نگذارند، از این که از نظر جمله بندی این مطلبم اشکال دارد مرا می‌بخشید چون هیچ فرصتی نیست، به امید پیروزی کامل اسلام درجهان.



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: ذاکرولایت110, شهید, شهادت, روحانی, وصیت نامه, حجاب

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/10/10

 

 

حاشیه‌های دیدارسال گذشته امام خامنه ای با خانواده شهید رضایی‌نژاد
از همان لحظه‌ی ورودمان، دختربچه شروع می‌کند به ورجه وورجه توی اتاق. اسمش «آرمیتا»ست؛ آرمیتا رضایی‌نژاد؛ دختر شهید داریوش رضایی‌نژاد. 5 ساله است. احتمالا خوشحالی‌اش از این است که امروز این همه مهمان به خانه‌شان آمده. «خانه» که چه عرض کنم؛ نمی‌دانم با گذشت چندماه، توانسته اینجا را به عنوان خانه قبول کند یا نه. بعد از این که پدرش را جلوی چشمان او و مادرش شهید کردند، به‌خاطر مسائل روحی، به این محل نقل مکان کرده‌اند. خانه‌ای ظاهرا نوساز که هنوز به جز یک قاب عکس بزرگ از پدر، چیز دیگری روی دیوارهایش نصب نشده؛ حتی عکس آرمیتا روی دوش پدر هم روی میز است.


سعی می‌کنم سر صحبت را با آرمیتا باز کنم. اما بر خلاف ظاهر بازیگوشش، انگار خیلی اهل حرف زدن نیست. عمویش می‌گوید: «به این راحتی‌ها با کسی کنار نمی‌آید.» ناچار می‌شوم از تخصصم استفاده کنم. می‌روم سراغ حساس‌ترین موضوع برای دختربچه‌ها: «چی کار کردی موهات اینقدر بلند شده؟» جواب می‌دهد: «شیر خوردم.» لحن شیرین کودکانه‌اش بیشتر از بازیگوشی‌هایش جذاب است. کتابی که دستش هست را نشانم می‌دهد و از روی آن اعداد را می‌خواند. همه عددها را بلد است. به جز «صفر» که به آن می‌گوید «ده». قبول می‌کند که تا «20» برایم بشمرد و این کار را می‌کند. بعد هم کلمات نامفهومی زیر لب زمزمه می‌کند و می‌گوید: «تا 30 شمردم. اما تند تند.» ظاهراً یخش آب شده. می‌گویم کتابش را برایم بخواند. کتاب را روی زمین می‌گذارد و دراز می‌کشد برای خواندن کتاب. اما برگه‌های وسط کتاب پاره می‌شود. فوری می‌گوید: «شیطون پارش کرد.»

کم‌کم عکاس و فیلمبردار هم از راه می‌رسند. شلوغی اتاق، آرمیتا را کمی ساکت و مظلوم می‌کند و کار من را مشکل. پیشنهاد می‌کنم از مادرش اجازه بگیرد و برایم نقاشی بکشد. خوشبختانه انگار از نقاشی هم خیلی خوشش می‌آید. مادرش هم استقبال می‌کند و یک مقوای کوچک و بسته پاستل‌هایش را به او می‌دهد. خودش هم تاج قرمز رنگش را می‌آورد و کنار من مشغول نقاشی می‌شود. البته حواسش هست که: «اگه اینجا رو به هم ریخته بکنم، مامانم دعوام می‌کنه.»

قرار می‌شود نقاشی خودش را بکشد. اول سر، بعد بدن، بعد دست و پاها. از او می‌پرسم: «پس صورتش کو؟» تذکر می‌دهد که صبر داشته باشم. اول دهان را می‌کشد و بعد چشم‌ها را. آخر سر هم یک نقطه می‌گذارد و می‌گوید: «حوصله ندارم دماغ بکشم.» پاهای نقاشی که شبیه دم ماهی می‌شود، نظرش عوض می‌شود: «این پری دریاییه.» بعد هم برای پری دریایی یا همان آرمیتای سابق، یک تاج می‌کشد. لباس پری را بنفش می‌کند و می‌گوید: «لباسش صورتی باشه. از صورتی خیلی خوشم میاد.» و با رنگ زرد، تاج پری را رنگ می‌کند و برای این که مبادا من رنگ‌ها را اشتباه کنم، توضیح می‌دهد: «زرد همون طلاییه دیگه.» نقاشی کشیدن آرمیتا فرصت خوبی برای عکاس‌ها مهیا می‌کند تا قبل از رسیدن آقا، چند عکس خوب از او بگیرند.

من هم به سمت دیگر اتاق می‌روم، جایی که مادر در حال صحبت با یکی از مسئولین است و عمو هم با یکی از عکاس‌ها گرم گرفته. در جایی که بتوانم حرف‌های دو طرف را بشنوم، می‌ایستم. مادر از سوابق همسرش می‌گوید: «متولد 56 بود. اهل آبدانان ایلام هستیم. دو سال جهشی خوند و دیپلمش رو تو 16 سالگی گرفت. برای این که به خانواده فشار مالی نیاد، رفت دانشگاه مالک‌اشتر؛ مهندسی برق. همیشه شاگرد اول بود. حتی توی دانشگاه. قرار بود از مهرماه دکتراش رو شروع کنه. استادی که باهاش مصاحبه کرده بود، خیلی ازش راضی بود.» اینها را می‌گوید و لابه‌لای حرف‌هایش، چند چیز دیگر هم می‌گوید و بعد تذکر می‌دهد که: «البته اینا رو که نباید منتشر کنید.» و این چند چیز، از موضوع تحقیقات «داریوش» هست تا جایگاه مدیریتی و علمی‌اش. عمو هم آن طرف دارد همین حرف‌ها را می‌زند.

خود مادر، کارشناسی ارشد علوم سیاسی‌اش را از دانشگاه علامه گرفته. البته دوره لیسانسش را دانشگاه تهران بوده و همانجا از طریق برادر شهید که حقوق می‌خوانده با داریوش آشنا شده. برادر شهید که الان هم در خانه هست و همه «عمو» صدایش می‌زنند، الان دیگر قاضی شده.

همسر شهید می‌رود سراغ خاطراتش از شهید. از این که روز ترور، اول مرداد بوده و روز 26 تیر، یازدهمین سالگرد ازدواجشان. از این که هر از گاهی خواب شهید را می‌بیند که در آرامش است. و از این که «متاسفانه مادر شهید، کمتر خواب پسرش رو می‌بینه.» مادر و خواهر شهید هم در خانه هستند و توی آشپزخانه مشغول صحبت با یکدیگرند.

همسر شهید از احوال بعد از ترور می‌گوید و این که آنقدر پریشان‌حال بوده که یک روز بعد از ترور، پدرشوهرش او را نشناخته. می‌گوید معمولاً مردم در این شرایط دچار شوک می‌شوند. چند اصطلاح روان‌شناسی هم می‌گوید. حرف‌هایش چندان عجیب نیست. بالاخره وقتی مردی را جلوی همسر و دخترش ترور کنند، شوکه‌شدن چیز ساده‌ای به نظر می‌رسد. توضیح هم می‌دهد: «به‌خاطر همین هم دو تا روانشناس برای ما گذاشتن. اما چون من و دخترم، هر دوتامون «برون‌گرا» هستیم، مدام درباره‌ی روز حادثه باهم حرف می‌زنیم و دخترم اون روز رو برام تعریف می‌کنه. همین هم باعث شد که ما به اون شوک دچار نشیم. دکترها هم خیلی تعجب کرده بودن. حتی من دیگه وقتی ماجرای اون روز رو تعریف می‌کنم، گریه هم نمی‌کنم.» جمله همسر شهید تمام نشده که بغض میپرد توی گلویش. البته خیلی زود بر خودش مسلط می‌شود.

تازه متوجه می‌شوم که چرا وقتی از او اجازه گرفتم که عکس پدر را به آرمیتا بدهم، آنقدر راحت اجازه داد. البته مادر اشاره می‌کند که دخترش خیلی حساس است که تلویزیون حتما پدرش را در کنار سایر شهیدان نشان دهد و تعریف می‌کند که چند روز پیش، بعد از ترور مهندس احمدی روشن که تلویزیون کلیپی از دانشمندان شهید نشان می‌داده و تصویر داریوش در آنها نبوده، دخترش اعتراض کرده که: «پس چرا عکس بابا رو نشون ندادن.»

همسر ادامه می‌دهد که اگرچه اهل آبدانان ایلام بوده، نه در خانواده خودش و نه در خانواده همسرش، شهید نداشته‌اند. برای همین هم تازه متوجه حال و هوای خانواده شهدا می‌شود: «حالا که خودم قربانی هستم.» و ادامه می‌دهد که همین موضوع باعث شده با همسر سه دانشمند شهید دیگر، دکتر علی‌محمدی، دکتر شهریاری و مهندس احمدی روشن رابطه نزدیکی پیدا کند.

از جنب و جوش مسئولین می‌فهمیم که میهمان خانه شهید تا چند لحظه دیگر می‌آیند. عکاس‌ها و فیلمبردارها سعی می‌کنند در محل مناسبی قرار بگیرند. اما همسر شهید خیلی راحت در حال مصاحبه است. یکی از مسئولین پیش او می‌رود و آرام می‌گوید: «من فقط یه نکته خدمتتون عرض کنم. الان آقا تشریف میارن خونه‌تون.» همسر که حرف این مسئول را جدی نگرفته است، لبخندی می‌زند. اما بعد از چند لحظه که انگار تازه متوجه تغییر رفتار خبرنگارها می‌شود، می‌پرسد: «جدی می‌گین؟» و تازه متوجه می‌شود که میهمان امشب‌شان کیست. از او می‌پرسم مگر خبر نداشتید و می‌فهمم که او فکر می‌کرده قرار است از «روایت فتح» برای مصاحبه بیایند. نگاهی به ظاهر تیم خبرنگاری می‌اندازم. تازه متوجه می‌شوم که واقعاً هم شک‌برانگیز نیست که از روایت فتح آمده باشند.

مادر و خواهر شهید هم که اینجا هستند، امروز صبح برای معالجه مادر شهید به تهران آمده بودند. اولین جمله‌ی همسر شهید این است: «کاش خبر داده بودین که به پدر شهید هم می‌گفتیم بیان تهران. تو روحیه‌شون خیلی تاثیر داشت.» یاد چند دقیقه قبل می‌افتم که تعریف می‌کرد پدر شهید، پاسدار بوده و از روز اولِ جنگ به جبهه رفته؛ با تفنگ «برنو» و «ام یک». تا آخر جنگ هم به ندرت مرخصی می‌آمده. همین هم باعث شده بود که داریوش همیشه با عکسی از امام خمینی که روی دیوار خانه‌شان قرار داشته درد و دل کند.

هرچند میوه و شیرینی و شکلات روی میز چیده شده و قبلا هم با چای از ما پذیرایی کرده‌اند، اما همسر شهید تازه به فکر می‌افتد که چه باید بکند. اولین کار این است: «آرمیتا! آقای خامنه‌ای میخوان بیان خونه‌مون. همونی که عکسشون رو نشونت می‌دادم. وقتی اومدن، بهشون خوشامد بگو.» بعد هم می‌پرسد: «لازمه روسری سرش کنم؟» و پاسخ می­شنود که هیچکدام از این کارها لازم نیست. بهترین کار این است که بچه را به حال خودش بگذارد و خودش هم دم در برود. چون آقا چند لحظه دیگر می‌رسند.

مادر به دختر می‌گوید که برای آقا نقاشی بکشد و «روز حادثه» را هم به‌عنوان موضوع پیشنهاد می‌دهد. دختر هم که انگار متوجه کم‌بودن وقت شده، همانجا فوری روی زمین دراز می‌کشد و شروع می‌کند به نقاشی. اول یک دایره می‌کشد که ظاهراً «سر» است. بعد هم یک دایره بزرگ توی همان سر. بعد هم دو تا چشم. مثل نقاشی قبلی، حوصله دماغ ندارد و جای آن یک نقطه بین دو چشم می‌گذارد. بعد هم روسریِ نقاشی را می‌کشد و در آخر بدن و دست و پا را. مادر که از نقاشی بچه تعجب کرده، می‌پرسد: «این چیه کشیدی؟ گفتم روز حادثه رو بکش.» و آرمیتا جواب می‌دهد: «خب. این تویی دیگه.» مادر که انگار از چهره زشت نقاشی ناراحت شده، می‌گوید: «پس چرا دهنم انقدر بزرگه؟» و آرمیتا توضیح می‌دهد: «یادت نیس؟ داشتی جیغ می‌کشیدی دیگه.» و معلوم می‌شود این تصویر دختربچه از مادرش است، روزی که پدرش را جلوی چشمانش شهید کردند.

‫از او می‌پرسم «اون روز چی شد؟» و آرمیتا جواب می‌دهد: «بابام رو با تفنگ کشتن. من بالا سرش بودم. مامان جیغ می‌کشید. من رفتم خونه همسایه‌مون. بابا رو بردن بیمارستان. بعد رفتم خونه عمو خوابیدم. چون مامان نبود.» می‌پرسم: «کی بابات رو کشت؟» می‌گوید: «اسراییلیا. اسراییل جزیره آدم بدهاست. آدم خوبا رو شهیدشون می‌کنن.» می‌گویم: «می‌خوای چی‌کارشون کنی؟» می‌گوید: «اول دستگیرشون می‌کنیم. بعد میندازیمشون جهنم.» جهنم را آنقدر سفت و سخت می‌گوید که خنده‌ام می‌گیرد و می‌پرسم: «خودت؟» می‌گوید: «نه. پلیسا می‌گیرنشون. خدا هم میندازدشون جهنم.» جوابش به نظر قانع‌کننده می‌رسد.

بالاخره چند دقیقه انتظار به پایان می‌رسد. ساعت حدود 7:45 است که مادر به همراه دختر به استقبال آقا می‌روند. عمو و مادر شهید هم همین‌طور. شروع صحبت‌ها طبق معمول، تسلیت است و صحبت از شهید. همسر شهید که از مقامات علمی داریوش می‌گوید، آقا حرفش را تایید و تکمیل می‌کنند: «اینها هم برجستگی علمی داشته‌اند، هم برجستگی معنوی. نشانه‌اش هم شهادت است. این حرف اینقدر تکرار شده که عمقش پنهان مانده. اما خدا شهادت را نصیب هرکسی نمی‌کند.»

رهبر سراغی از پدر شهید می‌گیرند و وقتی می‌شنوند در آبدانان است، از خاطرات حضورشان در آبدانان در زمان جنگ تعریف می‌کنند و می‌گویند: «آبدانان، اولین محل اسکان آواره‌های جنگ بود. به خاطر نزدیکی‌اش به مناطق جنگی. و از آنجا آواره‌ها را به تهران و شیراز و جاهای دیگر می‌فرستادند.»

لابه‌لای همین صحبت‌هاست که آرمیتا نقاشی‌اش از مادر را به مهمان نشان می‌دهد. وقتی از او می‌خواهند نقاشی را توضیح بدهد، ترجیح می‌دهد نقاشی را بگیرد تا کاملش کند و از آن طریق حرفش را بزند. انگار هنوز یخش برای حرف زدن باز نشده. می‌خواهد همانجا روی زمین نقاشی کند اما آقا او را کنار خودشان می‌آورند و میز کنار دست خودشان را هم برای «آرمیتا خانوم» خالی می‌کنند تا همانجا مشغول نقاشی شود. بعد هم همانطور که به حرف‌های میزبان گوش می‌دهند، چشم از نقاشی کشیدن دختر برنمی‌دارند و با دست هم نوازشش می‌کنند. آرمیتا هم تندتند نقاشی می‌کشد و رنگ می‌کند. این را از سریع عوض کردن پاستل‌هایش می‌توان فهمید. اما بعد از چند دقیقه نظرش عوض می‌شود. نقاشی را رها می‌کند و می‌دود و نقاشی «پری دریای‌»‌اش را از اتاق دیگر می‌آورد و به دست رهبر می‌دهد.

آقا می‌پرسند: «این تو آبه؟ داره شنا می‌کنه؟» و آرمیتا که دیگر نطقش باز شده، جواب می‌دهد: «فکر کنم تو خشکی هم با دستاش بتونه راه بره.» همه از این حاضر جوابی خنده‌شان می‌گیرد. به‌خصوص خود آقا که می‌گویند: «معلومه خیلی باهوشه. از زمینی‌ها هم قوی‌تره.» و عمو باتعجب می‌گوید: «آرمیتا به این زودیا با کسی صمیمی نمی‌شه. با شما خیلی راحت صمیمی شد.» و آقا می‌گویند «القلب یهدی الی القلب».

آرمیتا از مادر اجازه می‌گیرد که از شکلات‌های روی میز بخورد. بعد هم شکلاتی برمی‌دارد و آن را جوری باز می‌کند و گاز می‌زند که میهمانشان هم ببیند. معنای این حرکاتش معلوم است. هرچند میزبانان به قدری در فضای جلسه قرار گرفته‌اند که چیزی تعارف نمی‌کنند.

همسر شهید از برادر دیگر شهید می‌گوید که رشته برق را رها کرده و حقوق خوانده. و حالا که برادرش شهید شده، می‌گوید کاش من هم همان برق را می‌خواندم. رهبر هم تایید می‌کنند: «البته در همه رشته‌ها می‌شود موثر بود. واقعا کی فکرش رو می‌کرد مهندس برق یا فیزیک بتواند اینقدر در سرنوشت کشور تاثیر بگذارد. هرکس باید در بخش خودش قوی باشد. فقط باید مانع جلویش نباشد و بستر برای پیشرفت آن فراهم باشد. هرکس هم نیتش را خدایی کند، سودش مضاعف می‌شود.» بعد هم تعریف می­‌کنند که رئیس یکی از مهمترین دانشگاه‌های تونس، چند روز پیش چند دقیقه‌ای بعد از نماز پیش ایشان رفته و از حیرتش از رشد علمی ایران گفته است. رهبر اینها را می‌گویند و می‌رسند به این مطلب که جوان جمهوری اسلامی اینقدر مؤثر است که هزینه می‌کنند تا ترورش کنند؛ هم هزینه‌ی مالی، هم اعتباری، هم وقت، هم نیرو؛ چون این جوان برای سایرکشورها هم الگو می‌شود.

آرمیتا که حالا یک نقاشی دیگر هم کشیده، آن را به رهبر نشان می‌دهد: «این خودمم.» توی این نقاشی، آرمیتا دو جفت بال دارد که بعداً به من می‌گوید قرار است با آنها تا «اون ور دنیا» پرواز کند. آقا هم حرفشان را قطع می­کنند و باز دختر را نوازش می­کنند؛ البته از همان موضوع حساس برای دختربچه‌ها می‌گویند: «چه موهای بلندی!» مادر که ظاهراً فکر می‌کند شاید بلندبودن موها چیز خوبی نبوده، فوری توضیح می‌دهد: «باباش خیلی این موها رو دوست داشت. برای همین آرمیتا نمی‌ذاره کوتاهش کنیم.» اما رهبر با یک حدیث منظورشان را تکمیل می‌کنند: «روایتی از امام صادق(ع) داریم که فرموده موهای «ام سلمه» همسر پیامبر(ص) آنقدر بلند بوده که آن را به «هجل» (پابند)ش می‌بسته و وقتی می‌ایستاده، از زیبایی مثل «پری» می‌شده است.» خیلی برایم جالب است که آرمیتا هم وقتی خودش را با موهای بلند نقاشی کرد، ترجیح داد نقاشی‌اش، تبدیل به تصویر یک پری بشود.

رهبر حال و احوالی هم با مادر شهید می‌کنند. مادر از فرزندانش می‌گوید که به جز داریوش که شهید شده، دو تا از پسرها قاضی هستند و یکی معلم. هر چهار دخترش هم تحصیل‌کرده هستند که دو نفر از آنها هم معلم هستند. تحصیل‌کرده بودن هر 8فرزند، دوباره صحبت‌ها را برمی‌گرداند به ماجرای شهید و این که در جواب آشنایانی که پیشرفت‌های کشور را کوچک می‌دانستند، جواب می‌داده: «ما پیشرفت‌هایی کرده‌ایم که فعلا لازم نیست کسی بداند.» و این خاطره، انگار داغ رهبر را تازه می‌کند تا ایشان هم خاطره‌ای تعریف کنند: «البته بعضی‌ها غرض ندارند. اما باور نمی‌کنند. اون اوایل که هنوز نطنز کامل نبود و تازه یکی از این آبشارهای 64 تایی را راه انداخته بودند، یکی از دانشمندان فیزیک کشور که هم پیرمرد خوبی است و هم از نظر علمی برجسته است، نامه‌ای به من نوشت که شما واقعاً باور کرده‌اید؟ من هم نوشتم که ایشان را در جریان ماجرا قرار بدهند.»

آقا البته تاکید می‌کنند که «پیشرفت کار جوانهاست. موتور حرکت، جوان‌ها هستند. پیرها، تجربه‌شان مفید است.» و بعد اشاره می‌کنند که زمانی موانع ذهنی درونی و موانع بیرونی و البته خیانت‌ها اجازه پیشرفت به ما نمی‌داد. همسر شهید هم که واقعا خوب صحبت می‌کند، ادامه می‌دهد: «شهادت دکتر علی‌محمدی، آغاز مسوولیت‌پذیری و تعهد دانشمندان بود.» اما حرفش نصفه می‌ماند. چون آرمیتا حالا نقاشی مادربزرگ را هم کشیده و می‌خواهد آن را به میهمان نشان دهد.

بالاخره وقتی آرمیتا می‌دود به اتاق دیگر، بحث ادامه پیدا می‌کند. کسی هم به صدای باز و بسته‌شدن کشوها در اتاق دیگر توجه نمی‌کند، به جز من که کنجکاو می‌شوم و می‌روم تا ببینم چرا آرمیتا به اتاق دیگر رفته. هرچند من هم سردر نمی‌آوردم او به دنبال چه چیزی می‌گردد.

همسر شهید، از داریوش می‌گوید که پیشنهادهای زیادی از دانشگاه‌های خارجی داشت، اما حتی جواب آنها را هم نمی‌داد. می‌گوید داریوش مسیرش را آگاهانه انتخاب کرده بوده و نشانش هم این که بعد از ترور 2 دانشمند، حاضر نشد از کارش دست بکشد. بعد هم می‌گوید که خوشحال است همسرش شهید شده چون: «می‌شد همسرم تو همین سن، خیلی عادی بمیره. اما اونوقت من دیگه چه توجیهی برای دخترم داشتم؟» هرچند حرف‌های همسر شهید، خیلی شبیه حرف‌هایی‌است که همسران شهید در ایام جنگ می‌زدند، اما وقتی دقت می‌کنم به تغییر شرایط جامعه، به روحیه‌ی بلندش غبطه می‌خورم.

دختر با بسته‌ای «بادام‌زمینی» برمی‌گردد و جلوی رهبر شروع می‌کند به خوردن آن. آقا حرف‌های همسر شهید را ادامه می‌دهند: «واقعا یک زمانی شاید اگر کسی می‌خواست شهید نشود، می‌رفت سراغ دانشگاه. ولی حالا برعکس شده. بعد از شهادت شهید احمدی‌روشن، چندصد نفر از دانشجویان تقاضای تغییر رشته به فیزیک هسته‌ای داده‌اند. این یعنی انتخاب آگاهانه.» رهبر که اینها را می‌گویند، طبق معمول دست چپشان را هم تکان می‌دهند و همین فرصتی می‌شود برای آرمیتا که معلوم بود چند لحظه‌ای است برای انجام کاری، دل‌دل می‌کند. آرمیتا جلو می‌رود و چند دانه بادام زمینی توی دست میهمان می‌گذارد. محبت کودک که تعارف کردن هم بلد نیست، همه را به وجد می‌آورد. عمو توضیح می‌دهد که آرمیتا خوراکی‌هایش را به کسی نمی‌دهد و مادر ادامه می‌دهد که آرمیتا اصلا دست‌ودل‌باز نیست و هیچکدامشان این رفتارهای دختر را باور نمی‌کنند. رهبر هم از آرمیتا اجازه می‌گیرند که بادام‌ها را بخورند. آرمیتا که خیلی خوشحال شده، شروع می‌کند به چرخیدن جلوی رهبر. توی همین چرخیدن، بادام‌هایش روی زمین می‌ریزد. اما او ابتکار دیگری به خرج می‌دهد. یک دستمال کاغذی برمی‌دارد و بادام‌زمینی‌هایش را توی آن می‌ریزد و دستمال‌کاغذی را به میهمان می‌دهد. رهبر می‌گویند: «اینا برای من زیاده.» و آرمیتا ساده جواب می‌دهد: «خب یه کمش رو بخور.»

آقا از آرمیتا اسم مهد کودکش را می‌پرسد و اسم «خانمشان» را. آرمیتا هم اسم مهد فعلی و قبلی‌اش را می‌گوید و اسم خانمشان که زینب است. مادر توضیح می‌دهد که آرمیتا عکس چهار شهید دانشمند را با خودش به مهد می‌برد. بعد هم ادامه می‌دهد که هرچند می‌داند علم به سرعت پیشرفت می‌کند، اما جزوه‌های همسرش را نگه داشته تا بعدها به آرمیتا بدهد.

دیگر کم‌کم وقت خداحافظی می‌رسد. رهبر قرآن‌هایی را به یادگار به همسر و مادر شهید هدیه می‌دهند. آرمیتا هم از دور سرک می‌کشد که ببیند رهبر چه چیزی در آنها می‌نویسند. بعد هم که مادرش قرآن را می‌گیرد، آن را توی دست مادر می‌بوسد. رهبر از آرمیتا اجازه می‌گیرند که یکی از نقاشی‌هایش را بردارند. آرمیتا اجازه می‌دهد: «باشه. همین رو ببر.» و آقا نقاشی آرمیتا از خودش را برمی‌دارند. در این نقاشی هم، لباس دختر صورتی است. از همان صورتی‌ها که ما بزرگترها می‌گوییم «بنفش». موقع خداحافظی، رهبر از آرمیتا می‌خواهند که «یک بوس خوشمزه» بدهد. آرمیتا هم همین کار را می‌کند و بعد هم خودش با بوسیدن صورت آقا، محبتش را تمام می‌کند.



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: امام خامنه ای, شهید, شهادت, انرژی هسته ای, شهدای هسته ای, شهید داریوش رضایی, آرمیتا, مقام معظم رهبری

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/10/07

 

 

عنوان ندارد...

 

ای شهید چرا بست نشسته ای؟؟

چرا سر در گریبانی؟؟ فدای این حیای تو ای شهید

      گفت فحشا کجا آید پدید؟!؟ گفتمش در کوچه های بی شهید

             **********************************************************

       نگاهم یاد یاران کرده امشب دلم  سر  در گریبان کرده امشب

       غم وفریاد من از این و ان نیست *دلم یاد شهیدان کرده امشب



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: شهید, شهادت, جنگ نرم, تهاجم فرهنگی

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/10/06

 

 

شهید گمنامی که خود را معرفی کرد

  شهدای گمنام خودشان بی‌نشانی را از خداوند می‌طلبند تا حضرت زهرا(س)، مادر شهدای گمنام، بر بالینشان بیاید و برایشان مادری کند؛ یکی از همین شهدای گمنام، شهید «محمد ابراهیمی» است؛ شهیدی که نشان از محل خاکسپاری خود داد تا مرحمی بر چشم‌های مادر باشد و پاسخ شک و تردید، مشایعت‌کننده پیکر شهدای گمنام را بدهد.

این ماجرا به روایت «استاد صمدی آملی» در کتاب «شهدای گمنام خوشواش» آمده است: 

***

تلفن منزل به صدا درآمد از آن طرف صدای سرهنگ جعفری به گوش می‌رسید، خبری دلنواز و تعجب‌برانگیز را برایم مطرح کرد؛ او گفت که من باجناقی دارم به نام «محمدقاسم کمالی» اهل آزادشهر استان گلستان است که الان در شهرستان گرگان سکونت دارد.

آقای کمالی شب گذشته از گرگان به خانه ما در آمل آمد و از اینجا عازم تهران بود؛ دیشب می‌خواستم برای شب وداع به حسینیه سپاه آمل بروم، او را هم با خود بردم.

* شهید گمنامی که به شک مشایعت‌کننده‌ پاسخ داد

آقای کمالی صبح امروز یعنی روز جمعه 24 شهریور 85 عازم تهران شد، لذا برای تشییع شهدای خوشواش حضور نداشت؛ بنده بعد از برگزاری مراسم تشییع شهدای گمنام خوشواش به منزل برگشتم؛ اهل منزل یادداشتی از آقای کمالی به من دادند که در آن خطاب به من نوشته است: «دیشب در منزل شما برای من در رؤیا، واقعه‌ای پیش آمد که برایت می‌نویسم؛ من که دیشب به همراه شما برای وداع با شهیدان گمنام به حسینیه سپاه آمدم، در حین مراسم و شور و هیجان جمعیت در عرض ارادت به ساحت شهیدان در دلم نسبت به آنها شک و تردید پیش آمد که شاید اینها پیکر شهیدان نباشند که به مردم داده‌اند و به اسم شهدای گمنام این جور مردم را به هیجان درآورند؛ دیشب بعد از مراسم به منزل شما مراجعت کردیم، در عالم رؤیا دیدم، ابدان شهدا به صورت بدن تازه از دنیا رفته در آمده‌اند و در تابوت قرار دارند؛ یکی از آن سه شهید از سر جایش بر خاست و خطاب به من گفت: تو شک داری که ما شهید نباشیم، بدان که ما شهید هستیم و من «محمد ابراهیمی» هستم و شغل پدرم در راه آهن خوزستان است. خواستم این واقعه را به شما برسانم».

بعد از نقل این واقعه توسط آقای جعفری، تعجب من برانگیخته شد که با این حساب، در وهله نخست به ذهن آمد که در اهواز پیگیری شود تا ببینیم آیا شهید مفقودالاثری به نام «محمد ابراهیمی» داریم یا نه؟

این موضوع از طریق یکی از دوستان در اهواز پیگیری شد و با گرفتن یک لیست از مراکز قانونی معلوم شد که در سراسر کشور 34 نفر شهید مفقودالجسد به نام محمد ابراهیمی داریم که یکی از اینها مربوط به شهر اهواز است؛ مطلب مذکور را با سردار سعادتی فرمانده ناحیه بسیج استان خوزستان اطلاع دادم و در نتیجه، وی ضمن تحقیق در این مورد در سوم ماه رمضان سال 85 اعلام کرد، در اهواز خانواده او را شناسایی کردیم.

شب 25 ماه مبارک، آقای اکبرزاده از اهواز تلفن کردند که در مورد شهید ابراهیمی تحقیق کردیم، نام مبارک پدرش عبدالحمید است که در اهواز خیابان فراهانی کوچه البرز پلاک 392 منزل دارند؛ شهید «محمد ابراهیمی» متولد 1345 است که در تیپ امام حسن (ع) از لشکر هفت ولیعصر (عج) خوزستان با عنوان بسیجی در تاریخ 21 اسفند 63 در عملیات «بدر» و منطقه شرق دجله به شهادت رسیده و مفقود الجسد شده است.

پدر شهید ابراهیمی هم اکنون در اداره راه و ترابری اهواز است، خانواده بسیار بزرگوار و از عزیزان بومی و محلی اهواز هستند.

بنده در تاریخ 26 اسفند 85 مطابق با 27 صفر 1428 هـ.ق از قم عازم اهواز شدم، روز 28 صفر یعنی سالروز شهادت امام حسن مجتبی (ع) و رحلت جد اطهرش خاتم انبیا (ص) ساعت 10 صبح به منزل شهید «محمد ابراهیمی» تشرف حاصل کردم؛ خانواده گرامی شهید از جمله پدر بزرگوار که رزمنده هشت سال دفاع مقدس بود، مادر زیز، برادران، خواهران، دامادها، عمو و عموزاده شهید به استقبال آمدند، اشک شوق از دیدگان جاری بود، معلوم شد که فرزند عزیزشان 18 ساله بوده که در عملیات «بدر» مفقود الجسد شده است.

* مادری که 22 سال برای فرزندش لباس سیاه پوشید

مادر شهید ابراهیمی حدود 22 سال است که لباس سیاه را از تن خود در نیاورده بود؛ این مادر شهید بر اثر گریه در فراق عزیزش یک چشم مبارکش بسیار کم نور شده و چشم دیگرش در شرف از دست رفتن است.

قبل شنیده شدن خبر شهید ابراهیمی، خواهر شهید خواب دیده است که «شهید برای مادرش پیغام می‌دهد که اینقدر گریه نکند که من پیدا شدم».

* مرا هم کنار فرزندم به خاک بسپارید‌

پدر شهید ابراهیمی در این دیدار گفت:‌ «برای ما افتخار است که شهید ما در خوشواش دفن شده است؛ من وصیت کردم که اگر صلاح بدانید و مقدور باشد من که از دنیا رفتم، مرا هم به خوشواش بیاورند و در کنار فرزندم مرا دفن کنند».

شهید «محمد ابراهیمی» در خواب آن عزیزمان که خود را به نام و با شغل پدر گرامی معرفی کرد؛ اما به تمام جزئیات و اینکه در بین این سه شهید گمنام کدام یک است معرفی نکرد، زیرا می‌خواست خود را از گمنامی به در نیاورد.

شهید ابراهیمی در منطقه عملیاتی «بدر» شهید شده است، عملیات «خیبر» هم در حدود همان منطقه در جزیره مجنون عمل شد که تا شرق بصره امتداد داشت، لذا به احتمال قوی شاید شهید ابراهیمی در بین سه شهید گمنام خوشواش همان شهید مربوط به عملیات «خیبر» باشد لذا باز هم در گمنامی قرار دارد».



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: شهیدگمنام, شهید, شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/09/12

 

 

رهبر معظم انقلاب جان باختن جمعی از دانش آموزان بروجنی را تسلیت گفتند

بسم الله الرحمن الرحیم

انالله و اناالیه راجعون

حادثه اندوه باری که به کشته شدن گروهی(بیست و چند نفر) و مجروح شدن جمعی دیگر از نونهالان و دانش آموزان عزیز میهن اسلامی منجر شد، موجب تالم و تاثر شدید اینجانب گردید.

مصیبتی که جز روح و بشارت الهی چیزی توان کاستن از سنگینی آنرا ندارد و صبر بر آن موجب بارش رحمت بر قلبهای داغدیده پدران و مادران و بستگانی است که در این عزا به سوگ نشسته اند.

اینجانب با قلبی محزون، صمیمانه ترین تسلیت های خود را به همه بازماندگان خصوصا اولیاء و مربیان و همکلاسی های داغدیده آنان تقدیم می دارم و از خداوند رحیم می خواهم که بهترین جزای صابران و سکینه و رحمت خود را بر آنان نازل فرماید و آن عزیزان سفر کرده به ملکوت را با شهدا محشور فرماید و همه مجروحان را شفای کامل و عافیت و سلامت عنایت فرماید.

سیدعلی خامنه ای

30 مهر ۱۳۹۱



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: بروجن, پیام مقام معظم رهبری

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/07/30

 

 

روایت حدادیان از غربت شهدای فتنه 88
مشرق ، سعید حدادیان شاعر و ذاکر اهل بیت (علیهم السلام) در پاسخ به این پرسش که «اگر جای حاج کاظم آژانس شیشه‌ای بودید، چه می‌کردید؟»، با بیان اینکه ما تا به حال هر کاری کرده‌ایم کار حاج کاظمی بوده است، افزود: اما هیچ فردی حاج کاظم را نشناخت و نمی‌شناسد؛ در فتنه 88 تعدادی شهید دادیم و البته تعدادی از مردم هم کشته شدند که پاره تن ما و اولاد ما بودند؛ چه کسی گفته است وکلا و وزرا و رؤسای قوای ما از یکی از این شهدا بالاترند؟ اینها که در فتنه بصیرت نشان دادند و در غربت شهید شدند، ولی ختم درست و حسابی هم برایشان گرفته نشد.

حدادیان اضافه کرد: کم کاری‌ها، ماست مالی کردن، دسته بندی‌ها و احتیاط کردن‌ها برای حفظ موقعیت آینده و بی عقلی‌های بعضی و دگردیسی‌های برخی برایمان غیر قابل باور بود؛ حاج کاظم‌ها در این موقعیت چه کار باید بکنند؟ گاهی فکر می‌کنم بعضی کارهای ما اصلاً منبعث از رفتارها و منطق حاج کاظم آژانس شیشه‌ای بوده است.

وی همچنین در پاسخ به این پرسش که «اگر به 10 سال زندان محکوم شوید، چه می‌کنید؟»، گفت: بعید هم نیست همین روزها محکوم شوم، استقبال می‌کنم؛ اگر ادای حق الناس باشد می‌روم زندان و پاک می‌شوم؛ اگر مظلوم نمایی هم باشد، برایم قشنگ است؛ اما فارغ از همه اینها، من به خلوت احتیاج دارم، لااقل مجموعه شعرهایم را جمع می‌کنم.

این مداح اهل بیت که دورانی مربی تربیتی بوده است و بعدها برای کار هم به تلویزیون دعوت شده است، درباره چرایی کناره گیری‌اش از تلویزیون، گفت: جلسات هفتگی در تلویزیون درباره ماهیت تلویزیون و رسانه برگزار شد، خیلی در نظام بندی فکری من تأثیر گذار بود و خیلی مرا با رسانه آشنا کرد؛ اما من بیشتر با ذکر اهل بیت (ع) خو گرفته بودم و دوران جنگ هم بود؛ ماندن در آن فضا برایم سخت بود.

حدادیان در خصوص اینکه «چه چیزی بیشتر از همه عصبانیش می‌کند؟»، گفت: ریزش بیش از اندازه مردم روی سرم بعد از مجالس، عصبانیت آزاردهنده‎ای است؛ چون احساس می‎کنم با این عصبانیت، فیض مجلس را هم از دست می‎دهم؛ اخیرا در حرم رضوی بودم، آن‎قدر با من عکس گرفتند که حس حضور از کف رفت؛ کسی هم که نیستیم ما، اما هر عکسی که می‎انداختند، خجالتم از امام رضا(ع) بیشتر می‎شد.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910708001348



:: موضوعات مرتبط: فتنه سبزاموی، ایثار و شهادت
:: برچسب‌ها: شهدای فتنه88

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/07/09

 

 

توهین روزنامه ملعون شرق
در هفته دفاع مقدس سه‌شنبه 4 مهر، روزنامه شرق در صفحه آخر خود به طرز باورنکردنی و هتاکانه برای هفته دفاع مقدس سالگرد گرفته است؛ جنس و شیوه این روزنامه برای تکریم یادگاران دفاع مقدس هم در نوع خود قابل تأمل است و اگر من خزانه‌دار علامت‌های سؤال و تعجب بودم، همه علامت‌های سؤال و تعجب را برای این کار شرق خرج می‌کردم.

شرق مناسب‌ترین ستون برای تکریم دفاع مقدس خود را ستون کاریکاتور خود یافته است؛ در کاریکاتور کارتونیست این روزنامه، آدم‌هایی را می‌بینیم که به سبک و شیوه بسیجیان هشت سال دفاع مقدس، پشت سر هم ردیف شده‌اند و صف کشیده‌اند، همچنان که در دفاع مقدس مرسوم و متداول بود که بسیجیان، پیشانی‌بندهای خود را می‌بستند؛ پیشانی‌بندهایی که روی آنهانام پرافتخار «یا حسین» و «یا زهرا» به رسم تبعیت از تشیع علوی و مدد از انفاس قدسی ائمه درج شده بود، این پیشانی‌بندها در واقع خلاصه و عصاره عزت پرچم ما بود که پیشانی سربازان عزت و افتخار و مریدان و سرسپردگان به امام را مزین کرده بود.

امروز اما درست در سالگرد عزت و افتخار ما که انتظار می‌رود رسانه‌ها در پاسداشت و تکریم روح آن حماسه‌های بزرگ گامی بردارند، روزنامه شرق گام وارونه‌ای را برداشته و این پیشانی‌بندها را که نماد و نشانه دفاع مقدس و جنگ نابرابر هشت ساله به شمار می‌رود، به سیاه‌ترین شیوه ممکن به سخره گرفته است، اما محتوای این کارتون چیست و کدام چشم‌انداز را نشانه رفته است؟

کارتونیست این روزنامه سنگ بزرگ خلاقیتش را در فلاخن قرار داده و جای پیشانی‌بندها را دستکاری کرده، یا زهرا یا حسین‌های ما رفته‌اند پشت یک سیاهی مطلق؛ آنگاه این پیشانی‌بندها به شکل چشم‌بندهای مشکی روی چشم آدم‌ها آمده است، یعنی اگر تا دیروز «یا زهرا» و «یا حسین» و «نصرمن‌الله و فتح قریب» بود، امروز تشخیص ما این است که آن پیشانی‌بندها جز چشم‌بند و دستاویزی برای پذیرشی یک کوری هشت ساله نبودند.

شما با این کارتون می‌خواهید چه بگویید؟ می‌خواهید بگویید هشت سال دفاع مقدس، هشت سال شلیک کور بود؟ یعنی هر کس که در این دفاع حضور داشت، اول چشم‌هایش را بست و بعد رفت؟ یعنی هیچ نوری در این دفاع نبود؟ ما هشت سال کورکورانه به سمت دیگری تیراندازی کردیم؟ یعنی از زاویه دید روزنامه شرق همه سال‌ها و روزها جایی می‌رفتیم که نمی‌دانستیم کجاست؟ این همه شهید، جانباز و آزاده، چمران و همت و باکری و زین‌الدین و علم‌الهدی نمی‌دانستند کجا می‌روند و برای چه می‌جنگند؟

یعنی چمران چشم‌بند بسته بود که پشت پا زد به افتخارات علمی‌اش در ینگه دنیا و آمد از عزت و آبرو و سرمایه‌های معنوی این مملکت دفاع کرد؟ این سلسله‌ای که شما در پرسپکتیو این کارتون نشان داده‌اید سلسله کوری نیست، شهدا سلسله کوری نیستند، مگر می‌شود روز‌ی‌خواران سفره خدا را در سلسله کوری نشاند؟

بسیار نکته قابل تأملی است که این روزنامه، 3 مهر در پس زمینه یک گفت‌وگو، اول به حجاب زن مسلمان حمله می‌کند و تلویحاً با معادل‌سازی «سیاهی چادر» با «سیاهی اعتیاد» آن را نشانه عقب‌ماندگی و با پس‌گرایی و افیونی معرفی می‌کند و درست روز بعد از آن در صفحه آخر خود به گستاخ‌ترین نحو ممکن بسیجیان، شهدا و آزادگان و همه آنهایی که برای دفاع شرف و ناموس و عزت ایران جانبازی کردند در سلسله کوری می‌نشاند.

 

روزنامه شرق از سالهای دوران موسوم به اصلاحات متولد شد و به دفعات مکرر به خاطر پیشبرد ماموریت رسانه ای دشمن در ایران از انتشار بازمانده است.

 



:: موضوعات مرتبط: سیاست داخلی، ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/07/05

 

 

تصویر کدام شهید بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است؟؟
 حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس در جدیدترین مطلب زیبایی که در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره‌ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می‌خوانید:

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.

شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:

«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...

به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:

« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

تصویر شهید هادی ثنایی‌مقدم

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.

مزار این شهید کجاست؟

چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.

هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/06/27

 

 

بسم رب شهدا والصدیقین
سه تن از تکاوران سپاه قم به نام‌های روح‌الله شکارچی، سعید غلامی شهروز و محمد سلیمانی در نقطه صفر مرزی در ارتفاعات جاسوسان شمال‌غرب کشور و در سرمای شدید این منطقه در حال امدادرسانی به مردم و سربازان گرفتار در برف به شهادت رسیدند.

:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 91/01/02

 

 

دل نوشته ایی تقدیم به جوان بحرینی احمد حسن
 
ای پسر رسول الله! روح ما فدایتان! ما در سرزمین خود غریبیم  

خبرگزاری فارس: ای پسر رسول الله! روح ما فدایتان! ما در سرزمین خود غریبیم +فیلم

 

صدها نفر از جوانان 73 کشور جهان از جمله جوانان مصر، تونس، لیبی، لبنان، یمن، بحرین و فلسطین روز گذشته در فضایی صمیمانه و لبریز احساسات اسلامی و انقلابی، با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.

احمد حسن حجیری از جوانان انقلابی بحرین  در سخنانی در وصف احساسات پاک و انقلابی مردم بحرین و غربت جوانان و شهدای این انقلاب را  ابراز کرد.

حسن جان برادر عزیز بحرینی ام عجیب سوز داشت حرف هایت وقتی اولین بار اخبار ساعت ۱۴ شبکه اول سیما صدای حماسه و پر از سوزت را در کنار امام و مقتدایت امام خامنه ای شنیدم اشکم بی اختیار ریخت تمام مصیبتهای خواهران و برادران بحرینی ام را یک لحظه جلوی چشمم دیدم نتوانستم آرام بگیرم اشک دیگر امان را گرفته بود مرحبا بر تو حسن جان چه ابراز ارادتی در محضر مولا و امام خامنه ای داشتی کجایند آن فتنه گران ۱۳۸۸ تاببینند حسن عزیز نماینده جوانان بحرین وقتی امام خامنه ای را دید و لب به سخن گشود گفت:

سلام ای فرزند رسول خدا...روح من و روح تمام  این جوانان مقاومت فدای شما

اما ننگ بر شما فتنه گران ۱۳۸۸ که چه بی بصیرتی از خود نشان دادید آفرین بر تو حسن جان آفرین بر برادران وخواهران مبارزت که در برابر طاغوت بحرین آل ملعون خلیفه چگونه ایستاده اند و خونشان را نثا رمیکنند حسن جان امروز با تو پیمان می بندم که قطره قطره خونم را برای آزادی شما در رکاب امام خامنه ای تقدیم خواهم نمود جان ناقابلم را در این راه نثار خواهم نمود تا انقلابتان به پیروزی رسد  حسن جان سلام مرا نیز به برادران مبارزم در بحرین برسان بگو ما در کنار شما ایستاده ایم و هر لحظه آماده ایم تا به یاری یتان بشتابیم در آستانه سالروز امامت مهدی موعود عج و دهه فجر از قم المقدسه کنار حرم بی بی حضرت معصومه س و مسجد مقدس جمکران دعایتان خواهم نمود و ممطئن باشید امام عصر عج را با مقاومت وصبرتان خوشنود نمودید و بدانید که خون بر شمشیر پیروز است همانگونه که در ۲۲بهمن ۱۳۵۷ایران اسلامی و در ۲۲بهمن ۱۳۸۹ مصر عزیز به پیروزی رسید بدانید که نوید پیروزی شما بحرینی های عزیز نیز به مشام می رسد.

و چه باسوز و گداز در محضر امام خامنه ای گفتی:

حینما تساقط شهدائنا واحدُ تلو آخر، کنا نَشُّمُ نسیم الکرامه من حدیقه الامام الخمینی و نتذکر کل کلماتکم المبارکه...هل تعلمون خصوصا فی البحرین.. هل تعلمون بانّنا فی موطن ابنائهو فی ارضهم غرباء

وقتی که شهدای ما یکی پس از دیگری بر زمین می‌افتد، نسیمی از بوی کرامت باغ امام خمینی به مشام ما می رسد و همه کلمات مبارک شما (رهبر معظم انقلاب) را به یاد می‌آوریم. آیا می‌دانید به ویژه در بحرین چه می‌گذرد؟ آیا می‌دانید که ما در سرزمین پدری و وطن خود هم غریبیم؟!

 

اما بدان که ما در کنار تو هستی و هرگز تنها نیستی .........

 

به قلم :امیرمحسن سلطان احمدی

 



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 90/11/11

 

 

گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده شهید احمدی‌روشن

 

 

 

سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی که از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع 7 ماه و 7 روز بزرگتر از من بود و پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر کنم. خانواده‌ای که دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیک سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیکش – همان‌جا که ماشین مصطفی را منفجر کردند- سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فکر کردم اگر به لطف رانندگی! راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم. یک لحظه فکر اینکه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیک خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم. فکر کردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!

دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند که یک مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت می‌کنند که: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار. تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌کند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یک آپارتمان حدود 80 متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید که خبر مهمی هست که همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود که بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وکلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا کی میاد؟


همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز ولی کسی شکسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد و البته هنوز نمی‌دانستند چه کسی به خانه‌شان خواهد آمد.

علیرضا در آغوش رهبرعزیز

www.leader.ir



خواندم که کامران نجف‌زاده جاخورده که خبر شهادت پدر را به پسر 4 ساله‌اش نداده‌اند و البته فکر می‌کنم او هم یک لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه کرده که نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر می‌کنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌کرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود. فکر می‌کردم مثل خانواده‌های شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.

پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود که نشانش نمی‌داد. وقتی پدر برگشت، کوچکترین دخترش –که دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند- لباس‌های پدرش را مرتب می‌کرد.


وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غریبی می‌کند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!

www.leader.ir

علی هم چه خوب آقا روبوسید


و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشک‌ها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌کردند.

آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی کردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی کلافگی و بی غریبگی.

 

www.leader.ir

علیرضا جان چه خوب آرم گرفتی روپای رهبرمان



ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان شاءالله.
این خلاف رویه‌ی ایشان بود که اینقدر بی‌مقدمه شروع کنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت. اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌کردند ولی اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد که نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، کمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم. این هم چهره‌ای نبود که در 6-7 خانه‌ی شهدا که قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.

«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است. یکی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده می‌کند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: یَسْعَى نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب که از جمله‌ی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن می‌کنند. در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند: قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»

علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازی می‌کرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیک چیلیک دوربین عکاس می‌آمد. انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند به خاطر آن فکرهایی که قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌کردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائکه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید غبطه خوردن را خوب بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.

«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست که ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یک چیز مهمتر و آن اینکه ما با حرکت علمی‌مان اسلام را سربلند می‌کنیم. از اول انقلاب یکی از بمبارانهای شدیدی که علیه ما شده این بوده که اسلام انقلابی که در یک کشوری حاکم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود، این جزو تهمتهایی بوده که از اول به ما می‌زدند. خوب اوایل کار هم که ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت. سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول کرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امکان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل کردند. چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی که عرصه‌های علمی را تصرف کردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست کردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی کند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان می‌خورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»


آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.
آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌کردند.

«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در هر جایی می‌تواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم زندگی‌شان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»

نفهمیدم علیرضا کی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.


قا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.

رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیک می‌کند یک نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه می‌کنند تا این همه جوان‌های ما را شهید کنند.

مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه کسانی که او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوک هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینکه.

علیرضا جلو رفت یک بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.

وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش. شاید داشت فکر می‌کرد ای کاش مصطفی بود و این روز باشکوه را می‌دید که رهبر چانه‌ی کوچک علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد به یادگار و هدیه می‌دهدشان.

وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
دختر جواب داد: 20 روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌کنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط می‌کنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.

رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌کلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.
اینطور شد که او هم سرش بی کلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.

رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌کردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در. رهبر که رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود. شاید هیچ کس نبود که آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی که راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید که من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شکن بلندمان کرد و برد. خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اکبر چیذر، پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.

 



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 90/11/01

 

 

ثبت نام براي عمليات استشهادي ضد اسرائيل


ثبت نام براي عمليات استشهادي ضد اسرائيل

 

"قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فردی"

[اي پيامبر!] بگو: شما را تنها به یک چیز اندرز می دهم و آن اینکه: دو نفر دو نفر و یا یک نفر یک نفر برای خدا قیام کنید…» (سوره سباء، آیه 46)

خيلي وقت است كه قافله ي اصحاب شهيدِ حسين عليه السلام، ديگر هفتاد و دو نفر نيست. نيم روز عاشورا زمان را درنورديده و بر كل تاريخ منطبق شده است. حصار زمان قادر نيست كربلا را در سال 61 هجري محصور كند... مگر خون حسين در دشت نينوا محصور ماند كه عاشورا در سال  61 هجري محدود بماند. حتي محدوديت مكان هم قادر نيست، كربلا را در "كربلا" محصور كند. "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا".

در پي ترورهاي دانشمندان هسته اي كشور توسط سگ هاي صهيونيستي و تهديد ايران به ادامه ي اين ترورها، همچنين لبيك به فرمايش حضرت آقا مبني بر مجازات مرتكبان اين جنايت و عاملان پشت صحنه ي آن، بر آن شديم براي مقابله به مثل و به دَرَك فرستادن سران و نظاميان رژيم نامشروع صهيونيستي، اقدامي عملي كنيم...

حضرت آقا فرمودند كه اگر دشمنان ما را تهديد كردند، در برابر تهديد، تهديد مي كنيم.

بني گنتز، رئيس ستاد كل ارتش اسرائيل، يك روز قبل از ترور شهيد احمدي روشن، گفته بود: سال 2012 ايران بايد منتظر حوادث غير معمول باشد. قطعاً ايران سال 2012 منتظر حوادث غير معمول خواهد بود؛ چرا كه هيچ وقت اينقدر پتانسيل در مسلمانان بخصوص ملت ايران وجود نداشته براي محو اسرائيل از نقشه جهان و مجازات سرانش.

هشدار به همه ي سگ هاي صهيونيستي و اربابانشان: از امشب براي حفظ جانتان، بايد بارها محل استقرارتان را تغيير دهيد...

بزدلان آدم كُش! در هر سوراخي پنهان شده باشيد، به دست فرزندان فاتح خيبر به جهنم فرستاده خواهيد شد... ان شاءالله

حاج احمد متوسليان: با اسرائيل وارد جنگ خواهيم شد، هر كس مرد اين راه است بسم الله، هر كس نيست خداحافظ ...


روي قبر تمام شهداي اين راه بنويسيد:  "مي خواستند اسرائيل را نابود كنند"

دو ليتر خون ما تقديم ارباب بي كفنمان...

هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله...

 

جهت ثبت نام به لینک زیر بروید:

http://www.irhezbollah.blogfa.com/post-135.aspx

 

 

لینک ثبت نام برای عملیات استشهادی



:: موضوعات مرتبط: اسرائیل غاصب، ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 90/11/01


 

مصطفی شهادت مبارک
 

خبرگزاری فارس: اعضای شبکه اجتماعی 'افسران' عکس کاربری خود را به تصویر شهید 'احمدی‌روشن' تغییر دادند

دیرروز وقتی از دوستان شنیدم مصطفی احمدی روشن شهید شده است اصلا تعجب نکردم چون هر کسی که مصطفی را می‌شناخت می‌دانست که او عاشق شهادت بود و مرگی غیر از شهادت برازنده او نبود.

مصطفی عزیز وقتی که تصویرت را دیدم که در هنگام شهادت با پیراهن عزای مولایمان حسین در آغوش حضرت آرمیدی غبطه خوردم.همچون مولایت بدنت پاره پاره شده بود امروز وقتی با بچه‌ها صحبت می‌کردیم همه غبطه می‌خوردند. غبطه می‌خوردند چون به نقل از همسرت شنیده بودند که در این روزهای آخر خواب امام زمانمان را دیده‌ای که گفته‌اند از شما راضی هستند. اما همه می‌گفتند که مصطفی لیاقتش را داشت.
مصطفی لیاقتش را داشت چون در ولایتمداری گوی سبقت را از همه ما ربوده بود. مصطفی لیاقتش را داشت چون در اخلاص پیشتاز بود. مصطفی لیاقتش را داشت چون هیچ وقت به هیچ چیز بی‌توجه نبود. مصطفی زندگی را جهاد می‌دانست. مصطفی در برابر منکر سکوت نمی‌کرد. مصطفی اهل مبارزه بود.
مصطفی جان امروز با بچه‌ها یاد اردوهای بازدید از مناطق جنگی جنوب را می‌کردیم. روزهایی که لحظه لحظه‌اش در کنار تو برایمان خاطره بود. با آن خنده‌های دلنشینت.

مصطفی جان امروز وقتی دیدم مادرت توصیه کرد که فقط راهت را ادامه بدهیم احساس کردم بار سنگینی روی دوشمان است ولی مصطفی جان مطمئن باش تا جان در بدن داریم راهت را ادامه می‌دهیم در هر جبهه‌ای که هستیم. در جبهه پژوهش، در جبهه تولید علم، در جبهه جنگ سخت و ما هم در جبهه جنگ نرم.



:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 90/10/22

 

 

اشد مجازات برای عاملان ترور
ستاد بزرگداشت مقام شهدای جهاد علمی با صدور بیانیه‌ای ترور شهید مصطفی احمدی‌‌روشن را به پیشگاه امام زمان(عج) و مقام معظم رهبری تبریک و تسلیت گفت.

متن این بیانیه بدین شرح است:
بار دیگر مدعیان دروغین مبارزه با تروریست و حامیان ناخلف دفاع از حقوق بشر در سالگرد شهید علیمحمدی دستان خود را به خون یکی دیگر از مجاهدان راه علم آلوده کردند و چهره کریح خود را در معرض دید جهانیان گذاشتند.

دشمن قسم خورده که در مقاطع گوناگون دستی رنگین از خون مردم بیگناه و جوانان این ملت دارد و جز ننگین‌تر کردن کارنامه سیاه خود، بیداری و حیات بیشتر مستضعفین جهان و پیشرفت امت حزب‌الله نتیجه‌ای نگرفته است، صبح امروز شهید مصطفی احمدی روشن را که از مجاهدین فی سبیل الله در عرصه علم و فناوری بود، به شهادت رساند.

خدای بزرگ و منان را شاکریم که دشمنان ما را از ابلهان قرار داد؛ چراکه نمی‌خواهند این پیام امام بزرگوار ما را بشنوند که فرمود بکشید ما را زنده‌تر می‌شویم بکشید ما را ملت ما بیدارتر می‌شود.

هان ای ددمنشان اگر تاکنون نشنیده‌اید به هوش باشید، که ایران سراسر علیمحمدی، شهریاری و احمدی‌روشن‌ است که همگی با قلبی مطمئن شهادت را آرزو دارند و با این اعمال زشت از پای نخواهند افتاد و لحظه به لحظه به راه خویش مطمئن خواهند بود.

در پایان ستاد بزرگداشت مقام شهدای جهاد علمی این عمل تروریستی را محکوم کرده و اشد مجازات را برای مجریان آن خواستار است.

در ضمن بار دیگر نااهلی این صاحب منصبان دروغین سازمان‌های بین‌المللی را به مجامع جهانی گوشزد کرده و خواستار آنیم که این منصب به دست کسانی سپرده شود که خود قربانی تروریسم هستند و نه متهمان ترور.


:: موضوعات مرتبط: ایثار و شهادت

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ ذاکرعاشورایی110: محب علی ع در 90/10/21

 

:: وایبر جزء پنج برند برتر تجاری اسرائیل
:: دکتر احمدی‌نژاد با صدور پیامی ارتحال آیت‌الله مهدوی کنی را تسلیت گفت
:: لبیک یا نمر
:: توصیه هاي پیش از اهدای خون
:: او با ما نیست... تو با ما باش!
:: همچنان در قلب مایی
:: کد پلاک خودرو
:: مهم دلت پاک باشه؟!
:: عیادت دکتر احمدی نژاد از رهبر معظم انقلاب
:: میلاد امام رضا ع مبارک
:: ده روش برای امن کردن شبکه بی سیم وای فای
:: هیزم آتش نباشید
:: هشدار آیت الله العظمی مکارم نسبت به ارئه اینترنت پر سرعت همراه قبل از تحقق شرایط قانونی
:: میلد حضرت معصومه س و روز دختر مبارک
:: محرم و نامحرم

.............. مطالب قدیمی‌تر >>




السلام علیک یا امیرالمومنین ع

ذاکرولایت110سال1385درفضای مجازی
فعالیتش را آغاز نمود.

ذاکرولایت110عضو مجمع وبلاگ نویسان
عضوراستشهادیون،
عضورگردان حضرت ابالفضل ع
مدیر گروه اخلاق و فرق ضاله پاونا
مدیرپایگاه تحلیلی تخصصی منهاج فردوسیان

تا آخرین قطره خونم در دفاع و تبلیغ از اسلام ناب محمدی تشیع جان ناقابلم را نثار می نمایم.


◄ذاکرولایت110◄آماده تبادل لینک با تمام وب های ارزشی و ولایی است.





1/وب سایت امیرمحسن سلطان احمدی
2/ذاکرعاشورایی110
3/ذاکرفاطمی110
4/گرداب110
5/حماسه نهم دی 1388
6/رهبر من سید علی
7/حزب الله خواهران
8/سردارخیبر
9/بصیرت
10/پروازتاخدا
11/پایگاه بسیج شهید گذری
12/ضد دجال
13/مُنتظَر،آرامش مُنتظِر
14/حجاب و عفاف
15/سربداران 313
16/خبرنگار ابنا
17/سلوک
18/خاطرات یک منهاجی
19/یاد یار
20/فدایی ولایت
21/حوزه علمیه ملایر
22/خبرنگارقرآنی ایکنا
23/ما با ولایت زنده ایم
24/دختر چادری
25/منهاج بوک
26/بسیج خواهران ( پیام نورپارس آباد)
27/سربازعشق وعلی و ولی
28/اقاقیا
29/پلاک110
30/پایگاه بسیج امام خامنه ای
31/پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی)
32/سربازان ولایت
33/ورودبسیجی ها ممنوع
34/یاوران حجاب،یاوران مهدی عج
35/امیرقافله عشق
36/حضرت مهدی عج...دلتنگیم
37/عشق یعنی یک شهید
38/ الحان الهی
-39/یاس کبود
40/یاقوت ارغوانی
41/ریاضی و دانستنیهای گوناگون
42/به سوی خدا
43/سهم مردم گیلان در انقلاب اسلامی
44/امام را دعا کنید
45/سوژه نگار
46/رهبری
47/* شمیم هدایت *
48/کش کول
49/تسنیم(مجاهد)
50/سربازان ولایت
51/ذی القربی
52/سرباز سایبری امام خامنه ای
53/لیست وبلاگ
54/پلاک عاشقی
55/مقتدر مظلوم
56/باران ولایت
57/گروه سایبری مهندس میرزابیگی
58/طلبه با حجاب
59/سرباز گمنام امام زمان عج
60/زن وحقوق زن
61/هیئت عاشقان زهرا س سیدان
62/حماسه سیاسی و اقتصادی
63/قبیله عشق
64/آشنایی با منهاج فردوسیان
65/روزنوشته های حاج فردوسی
66/هیئت روضه الرقیه س
67/مجمع حیدریون رفسنجان
68/عبدالزهراس(محمد)
69///جنبش سبز
70/ناله ها وفریادهای عاشقانه
71/کانون وبلاگ نویسان استان قم
72//ناگفته های سکوت
73/پایگاه خبری قم فردا
74/شهید محمد بها الدینی
75/رزمنده مجازی
76/منتظرالمهدی عج
77/کانون وبلاگ نویسان استان هرمزگان
78/پله پله تا خدا
79/دست نوشته های یک طلبه شیطوون(احسان)
80/باخدا بودن عالمی دارد
81/چادرخاکی
82/نصرت الله جمالی
83/مجتبی مومنی
84/روزنامه دیواری دیجیتال
85/لینکدونی پلاک سفید
86/گدای فاطمه س
87/نویدامن و امان
88/لوءلوء
89/انتظارنور☼☼☼
90/مروارید حجاب
100/یاس سپیدم
101/هیئت لثارات پاکدشت
102/شهیدان
103/◄3چـــآدُرے حــآمـے جـَـلـیـلـے►
104/وب شخصی میلاد خلیل اول
105/بوی بهشت
106/کانون وبلاگ نویسان رسانه ملی
107/دختران با لطافت قرن 21
لوگوساز انقلابی
پیامک برای جلیلی
شهادت نردبان آُمان بود...
محفل مجنون العباس ع کرمانشاه
وللایت هدیه ای از خدا
دختران بصیرت
313شهید مهریز
نصر19
فاطمیه مهدیه بربری خیل آمل
نوشته های یک پسر قمی
ولایت هدیه ای از خدا
از همه چی
:: قالب بلاگفا
:: چت روم



:: مهر 1393
:: شهریور 1393
:: مرداد 1393
:: تیر 1393
:: خرداد 1393
:: اردیبهشت 1393
:: فروردین 1393
:: اسفند 1392
:: بهمن 1392
:: دی 1392
:: آذر 1392
:: آبان 1392
:: ادامه ی آرشیو ماهانه

آبر برچسب ها

ذاکرولایت110 , انتخابات , شهادت , ریاست جمهوری , مقام معظم رهبری , شهید , فتنه , ذاکرولایت , جنگ نرم , حجاب , انتخابات ریاست جمهوری , احمدی نژاد , آمریکا , جنایات , مرگ برآمریکا , حجربن عدی , سوریه , مذاکره , وهابیت , پیامک , امام خامنه ای , امام خمینی , تهاجم فرهنگی , هاشمی رفسنجانی , حسین قدیانی , 13 آبان , تخریب , عفت , هتک حرمت , ارتش آزادسوریه ,

 صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ |  طراح قالب

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by zakerevelayat
Design By : wWw.Theme-Designer.Com